X
تبلیغات
رایتل
افشای حق
قضاوت با شما دوستان شیعه و سنی 
قالب وبلاگ

حدیث قرطاس چیست؟


قرطاس واقعه ای است که پیامبر در آخرین روز های


زندگی با عظمت خویش گفتند برای من قلم  وکاغذ


بیاورید ولی خلیفه دوم عمر مانع اینکار شد و پیامبر را


دیوانه خطاب کرد


در ادامه مطلب حدیث را باذکر سند و شرحش آوردم


آیا حدیث قرطاس، تنها از طریق ابن عباس نقل شده است؟

طرح شبهه:

«شیخ عبد الرحیم خطیب در کتاب شیخین و نویسنده کتاب سیماى فاروق اعظم وبرقعى در کتاب رهنمود سنت معتقد هستند که حدیث قرطاس از سند ضعیف است.

استاد طه در کتاب مرآة الاسلام مى گوید: این خبر گرچه در کتب صحاح هم روایت شده ولى علماء براى ضعف و معلول قرار دادن حدیث به امورى استدلال مى کنند از قرار ذیل است:

1 - از میان آن همه صحابه که در جلسه حضور داشتند به غیر از عبد الله بن عباس هیچ کسى رواى حدیث قرطاس نیست و بنا به قول ابن عباس که مى فرماید: «توفى رسول الله و انا ابن عشر سنین» (آن حضرت در حالى که من ده ساله بودم وفات کردند) معلوم مى شود که در آن جلسه افراد خردسال حضور نداشته اند لذا ابن عباس در جلسه حضور نداشته و اگر پیامبر چنین سخنى را بیان مى داشتند، حتماً صحابه دیگر آن را روایت مى نمودند، عدم روایت دیگران بیانگر این است که پیامبر صلى الله علیه وسلم چنین سخنى را بیان نداشته است.»

نقد و بررسی:

حدیث قرطاس، یکى از اشکالات مهم و اساسى است که بر عمر بن خطاب گرفته شده است،‌ این روایت ثابت مى‌کند که او رسول خدا صلى الله علیه وآله را متهم به هذیان‌گویى کرده و اجازه نداده است که وصیت خود را مکتوب نماید.

از نظر سندى نیز نمى‌توانند اشکال مهمى به این روایت بگیرند؛ چون در چندین جا از صحیح بخارى نقل شده است.

صحیح البخاری، ج1، ص36،  ح 114، کتاب العلم، ب 39 ، باب کِتَابَةِ الْعِلْمِ.

صحیح البخارى، ج4، ص 31، ح 3053، کتاب الجهاد والسیر  ب 176 ،  باب هَلْ یُسْتَشْفَعُ إِلَى أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُعَامَلَتِهِمْ.

صحیح البخاری، ج4، ص66، ح 3168، کتاب الجزیة باب اخراج الیهود من جزیرة العرب،

صحیح البخاری، ج5، ص137، ح 4431، کتاب المغازی، باب مرض النبى ووفاته.

صحیح البخاری، ج7، ص9، ح 5669، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى.

صحیح البخاری، ج8، ص161، ح 7366، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة، ب 26 ، باب کَرَاهِیَةِ الْخِلاَفِ

علماى اهل سنت تلاش کرده‌اند که از این روایت پاسخ دهند، یکى از این پاسخ‌ها همین است که این خواننده سایت ارسال کرده است.

در پاسخ به این ادعا باید به چند نکته اشاره  نماییم:

نکته اول: زیر سؤال بردن تمام احادیث ابن عباس

اگر قرار باشد که روایت ابن عباس را از آخرین جلسه رسول خدا صلى الله علیه وآله با اصحاب نپذیریم، باید تمام روایات او را در تمام ابواب فقه، تاریخ، کلام، تفسیر و ... رد نماییم.

در حالى که مجموع روایات عبد الله بن عباس در تمام کتاب‌هاى اهل سنت 3835 بدون تکرار و 34425 با مکررات آن است.

این آمارى است که برنامه جوامع الکلم داده است.

آیا اهل سنت مى‌توانند از این همه روایت بگذرند؟

نکته دوم : ابن عباس 15 ساله بوده است:

در باره سن ابن عباس در زمان رحلت رسول خدا صلى الله علیه وآله اختلاف است، برخى ده سال ، عده‌اى سیزده و حتى پانزده سال ذکر کرده‌اند. ابن حجر عسقلانى مى‌نویسد که احمد بن حنبل پانزده سال را سن واقعى ابن عباس مى‌دانسته است:

قبض النبی (ص) ... وأنا ابن خمس عشرة . وصوبه أحمد بن حنبل.

رسول خدا از دنیا رفت؛ در حالى که من پانزده ساله بودم . احمد بن حنبل همین نظریه را صحیح دانسته است.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تهذیب التهذیب، ج 5   ص 244 ، ناشر: دار الفکر - بیروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

بنابراین به طور قاطع کسى نمى‌تواند ثابت کند که ابن عباس در آن زمان تنها ده سال داشته است.

نکته سوم: ابن عباس «حبر الأمة» است

موقعیت علمى ابن عباس به صورتى است که شیعه و سنى به روایات او عمل مى‌کنند و او را در تفسیر، فقه و ... قبول دارند.

روایات فراوانى در مدح ابن عباس در کتاب‌هاى اهل سنت نقل شده است که ما به تکه‌هاى از گفتار ابن حجر در شرح ابن عباس اشاره مى‌کنیم:

وقال ابن مسعود: " نِعْمَ تَرْجُمَانُ الْقُرْآنِ ابْنُ عَبَّاسٍ "...

عن بن عمر قال کان عمر یدعو بن عباس ویقربه ویقول أنی رأیت رسول الله صلى الله علیه وسلم دعاک یوما فمسح رأسک وتفل فی فیک وقال اللهم فقهه فی الدین وعلمه التأویل...

عن عبد الله بن بریدة عن بن عباس قال انتهیت إلى رسول الله e وعنده جبریل فقال له جبریل إنه کائن حبر هذه الأمة فاستوص به خیرا.

عبد الله بن مسعود گفته: بهترین مفسر قرآن، ابن عباس است.

از پسر عمر نقل شده است که عمر، ابن عباس را پیش خود مى‌خواند و پیش خود مى‌نشاند و مى‌گفت: من دیدم که رسول خدا (ص) روزى تو را خواست، پس بر سرت دست کشید و آب دهانش را بر دهان تو انداخت و فرمود: خدایا او را فقیه در دین گردان و تفسیر قرآن به او بیاموز.

از عبد الله بن بریده از این عباس نقل شده است که من پیش رسول خدا (ص) رفتم؛ در حالى که جبرئیل نیز نزد آن حضرت بود؛ پس جبرئیل به آن حضرت گفت: او (ابن عباس) حبر این امت (دانشمند امت) خواهد شد؛ در باره او به نیکى سفارش کن.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تهذیب التهذیب، ج 5   ص 244 ، ناشر: دار الفکر - بیروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

محمد بن سعد در الطبقات الکبرى و ابن اثیر در اسد الغابه مى‌نویسند:

عَنْ لَیْثِ بْنِ أَبِی سُلَیْمٍ، قَالَ: قُلْتُ لِطَاوُسٍ لَزِمْتَ هَذَا الْغُلامَ، یَعْنِی ابْنَ عَبَّاسٍ، وَتَرَکْتَ الأَکَابِرَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَقَالَ: " إِنِّی رَأَیْتُ سَبْعِینَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) إِذَا تَدَارَءُوا فِی شَیْءٍ صَارُوا إِلَى قَوْلِ ابْنِ عَبَّاسٍ ".

از لیث بن سعد نقل شده است که به طاووس گفتم: تو ملازم این پسر ؛ یعنى ابن عباس شدى و بزرگان اصحاب را ترک کرده‌ای؟ پس گفت: من هفتاد نفر از اصحاب رسول خدا را دیدم که وقتى در باره چیزى اختلاف مى‌کردند، به ابن عباس مراجعه مى‌نمودند.

الزهری، محمد بن سعد بن منیع ابوعبدالله البصری (متوفاى230هـ)، الطبقات الکبرى، ج 2   ص 367 ، ناشر: دار صادر - بیروت.

ابن أثیر الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفاى630هـ)، أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج 3   ص 297، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م.

نکته چهارم: روایت قرطاس از زبان عمر بن الخطاب

سند این روایت منحصر به ابن عباس نیست؛ بلکه حتى از زبان خود عمر بن خطاب نیز نقل شده است.

طبرانى در المعجم الأوسط مى‌نویسد:

عَنْ زَیْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ، قَالَ: لَمَّا مَرِضَ النَّبِیُّ (ص) قَالَ: " ادْعُوا لِی بِصَحِیفَةٍ وَدَوَاةٍ، أَکْتُبُ لَکُمْ کِتَابًا لا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا "، فَکَرِهْنَا ذَلِکَ أَشَدَّ الْکَرَاهَةِ، ثُمَّ قَالَ: " ادْعُوا لِی بِصَحِیفَةٍ أَکْتُبُ لَکُمْ کِتَابًا لا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا "، فَقَالَ النِّسْوَةُ مِنْ وَرَاءِ السِّتْرِ: أَلا تَسْمَعُونَ مَا یَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَقُلْتُ: إِنَّکُنَّ صَوَاحِبَاتُ یُوسُفَ، إِذَا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَصَرْتُنَّ أَعْیُنَکُنَّ، وَإِذَا صَحَّ رَکَبْتُنَّ عُنُقَهُ !، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): " دَعُوهُنَّ؟ فَإِنَّهُنَّ خَیْرٌ مِنْکُمْ "

از عمر بن خطاب نقل شده است که رسول خدا (ص) در هنگام بیماریش فرمود: «براى من کاغذ و دواتى بیاورید تا کتابى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید» این سخن او، ما را به شدت ناراحت کرد. رسول خدا (ص)  دو باره سخنش را تکرار کرد؛ پس زنان از پشت پرده گفتند: آیا سخن رسول خدا را نمى‌شنوید ؟ پس من گفتم: شما همانند زن‌هاى همراه یوسف هستید [زنان فاحشه‌اى که نیت بد نسبت به یوسف داشتند] وقتى رسول خدا مریض مى‌شود، چشمانتان اشک مى‌ریزد، وقتى سالم مى‌شود، بر گردن او سوار مى‌شوید. پس رسول خدا (ص) فرمود: کارى به آن‌ها (زنان) نداشته باشید که از شما ها بهتر هستند.

الطبرانی،  ابوالقاسم سلیمان بن أحمد بن أیوب (متوفاى360هـ)، المعجم الأوسط، ج 5   ص 288، ح5338 ، تحقیق: طارق بن عوض الله بن محمد،‏عبد المحسن بن إبراهیم الحسینی، ناشر: دار الحرمین - القاهرة – 1415هـ.

و محمد بن سعد در الطبقات الکبرى، آن را به صورت دیگر نقل کرده است :

عَنْ زَیْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ، قَالَ: کُنَّا عِنْدَ النَّبِیِّ (ص) وَبَیْنَنَا وَبَیْنَ النِّسَاءِ حِجَابٌ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): " اغْسِلُونِی بِسَبْعِ قِرَبٍ، وَأْتُونِی بِصَحِیفَةٍ وَدَوَاةٍ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا "، فَقَالَ النِّسْوَةُ: ائْتُوا رَسُولَ اللَّهِ (ص) بِحَاجَتِهِ. قَالَ عُمَرُ: فَقُلْتُ: اسْکُتْنَ فَإِنَّکُنَّ صَوَاحِبُهُ، إِذَا مَرِضَ عَصَرْتُنَّ أَعْیُنَکُنَّ، وَإِذَا صَحَّ أَخَذْتُنَّ بِعُنْقِهِ ! فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): " هُنَّ خَیْرٌ مِنْکُمْ ! "

از عمر بن خطاب نقل شده است که ما پیش رسول خدا (ص) بودیم، بین ما و زنان پرده‌اى بود، پس رسول خدا (ص) فرمود: مرا با هفت دلو بشویید، کاغذ و دواتى بیاورید تا چیزى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. یکى از زنان گفت: آن چه را که رسول خدا خواسته است برآورده سازید. عمر گفت: من گفتم: ساکت باشید که شما همراهان او هستید (اشاره به صواحب یوسف) وقتى مریض مى‌شود، چشمانتان اشک مى‌ریزد و وقتى سالم مى‌شود، سوار گردنش را مى‌گیرید. پس رسول خدا فرمود: آن‌ها بهتر از شما هستند.

الزهری، محمد بن سعد بن منیع ابوعبدالله البصری (متوفاى230هـ)، الطبقات الکبرى، ج 2   ص 243 ، ناشر: دار صادر - بیروت.

نکته پنجم: روایت قرطاس از زبان جابر بن عبد الله

این روایت با چندین سند صحیح از طریق جابر بن عبد الله انصارى نیز نقل شده است؛ از جمله ابو یعلى موصلى در مسند خود مى‌نویسد:

حَدَّثَنَا ابْنُ نُمَیْرٍ، حَدَّثَنَا سَعِیدُ بْنُ الرَّبِیعِ، حَدَّثَنَا قُرَّةُ بْنُ خَالِدٍ، عَنْ أَبِی الزُّبَیْرِ، عَنْ جَابِرٍ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) " دَعَا عِنْدَ مَوْتِهِ بِصَحِیفَةٍ لِیَکْتُبَ فِیهَا کِتَابًا لا یَضِلُّونَ بَعْدَهُ وَلا یُضَلُّونَ "، وَکَانَ فِی الْبَیْتِ لَغَطٌ، وَتَکَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَرَفَضَهَا رَسُولُ اللَّهِ.

از جابر نقل شده است که رسول خدا در هنگام از دنیا رفتن، کاغذى خواست که تا در آن چیزى بنویسد که بعد از آن نه گمراه بشوند و نه کسى را گمراه کنند. در خانه سر و صداى فراوانى بود، عمر بن الخطاب سخن گفت، پس رسول خدا آن را رد کرد.

أبو یعلی الموصلی التمیمی، أحمد بن علی بن المثنی (متوفاى307 هـ)، مسند أبی یعلی، ج 3   ص 394، ح1871 ، تحقیق: حسین سلیم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.

هیثمى بعد از نقل این روایت مى‌نویسد:

رواه أبو یعلی وعنده فی روایة یکتب فیها کتابا لأمته قال لا یظلمون ولا یظلمون ورجال الجمیع رجال الصحیح.

ابویعلى آن را نقل کرده است . در روایت دیگرى آمده است که : نامه‌اى براى امتش در آن بنویسد که نه به کسى ظلم کنند و نه به آن‌ها ظلم شود» روایان تمام آن‌ها، راویان صحیح بخارى هستند.

الهیثمی، ابوالحسن نور الدین علی بن أبی بکر (متوفاى 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 4   ص 215 ، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الکتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407هـ.

و صالحى شامى مى‌نویسد:

وروى أبو یعلى بسند صحیح عن جابر - رضی الله تعالى عنه - أن رسول الله - صلى الله علیه وسلم - دعا عند موته بصحیفة ...

ابو یعلى با سند صحیح از جابر بن عبد الله نقل کرده است که رسول خدا در هنگام وفاتشان صحیفه‌اى خواست ... .

الصالحی الشامی، محمد بن یوسف (متوفاى942هـ)، سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 12   ص 247 ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمد معوض، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.

ابن الاعرابى همین روایت را با سند ذیل نقل کرده است:

(541)- [539] نا مُحَمَّدُ بْنُ سَعْدٍ الْعَوْفِیُّ، نا إِسْمَاعِیلُ بْنُ عَبْدِ الْکَرِیمِ، قَالَ: حَدَّثَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَقِیلٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ وَهْبِ بْنِ مُنَبِّهٍ، عَنْ جَابِرٍ، أَنَّ النَّبِیَّ (ص): " دَعَا عِنْدَ مَوْتِهِ بِصَحِیفَةٍ لَنَا لِیَکْتُبَ فِیهَا کِتَابًا لا تَضِلُّوا، قَالَ: فَحَلَفَ عَلَیْهِمْ عُمَرُ، حَتَّى نَقَضَهَا النَّبِیُّ (ص) "

ابن الأعرابی، أبو سعید أحمد بن محمد بن زیاد بن بشر (متوفاى340هـ) معجم ابن الأعرابی ، ج1، ص286، تحقیق: أحمد میرین سیاد البلوشی ، ناشر: مکتبة الکوثر / دار الکتب العلمیة ـ الریاض / بیروت، الطبعة: الأولى.

سند این روایت نیز مشکلى ندارد و تمام آن‌ها ثقه هستند.

احمد بن حنبل نیز همین روایت را با سند دیگر نقل کرده است:

حدثنا عبد اللَّهِ حدثنی أبی ثنا مُوسَى بن دَاوُدَ حدثنا بن لَهِیعَةَ عن أبی الزُّبَیْرِ عن جَابِرٍ أَنَّ النبی صلى الله علیه وسلم دَعَا عِنْدَ مَوْتِهِ بِصَحِیفَةٍ لِیَکْتُبَ فیها کِتَاباً لاَ یضلون بَعْدَهُ قال فَخَالَفَ علیها عُمَرُ بن الْخَطَّابِ حتى رَفَضَهَا .

الشیبانی،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 3   ص 346، ح14768 ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

بنابراین، حتى اگر روایت ابن عباس و عمر قابل پذیرش نباشد، این روایت از طریق جابر بن عبد الله با سند صحیح نقل شده است.

نکته ششم: نقل روایت از کودکان خردسال در منابع اهل سنت

پیش از این گفتیم که از دیدگاه احمد بن حنبل، ابن عباس در زمان وفات رسول خدا صلى الله علیه وآله، پانزده سال سن داشته است.

اهل سنت بر این مطلب اتفاق دارند که از یک کودک سیزده ساله و حتى پایین‌تر از آن مى‌توان روایت نقل کرد.

خطیب بغدادى در این باره مى‌نویسد:

وقال قوم الحد فی السماع خمس عشرة سنة وقال غیرهم ثلاث عشرة وقال جمهور العلماء یصح السماع لمن سنه دون ذلک وهذا هو عندنا الصواب .

گروهى گفته‌اند که حد شنیدن ورایت پانزده سال است، دیگران گفته‌اند که سیزده سال است؛ اکثر علما گفته‌اند که شنیدن روایت از کسانى که کمتر از این نیز سن داشته‌اند نیز صحیح است. این دیدگاه از نظر من ، صحیح است.

البغدادی، ابوبکر أحمد بن علی  بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، الکفایة فی علم الروایة، ج 1   ص 54 ، تحقیق: ابوعبدالله السورقی، إبراهیم حمدی المدنی، ناشر:المکتبة العلمیة - المدینة المنورة.

عبد الله بن زبیر در جنگ خندق حد اکثر پنج سال داشته است؛ اما مى‌بینیم که در صحیح مسلم و دیگر کتاب‌هاى اهل سنت ، وقایع جنگ خندق از زبان او نقل شده است:

حدثنا إسماعیل بن الْخَلِیلِ وَسُوَیْدُ بن سَعِیدٍ کلاهما عن بن مُسْهِرٍ قال إسماعیل أخبرنا عَلِیُّ بن مُسْهِرٍ عن هِشَامِ بن عُرْوَةَ عن أبیه عن عبد اللَّهِ بن الزُّبَیْرِ قال کنت أنا وَعُمَرُ بن أبی سَلَمَةَ یوم الْخَنْدَقِ مع النِّسْوَةِ فی أُطُمِ حَسَّانَ فَکَانَ یطأطىء لی مَرَّةً فَأَنْظُرُ وأطأطىء له مَرَّةً فَیَنْظُرُ فَکُنْتُ أَعْرِفُ أبى إذا مَرَّ على فَرَسِهِ فی السِّلَاحِ إلى بنى قُرَیْظَةَ.

از عبد الله بن زبیر نقل شده است که من و عمر بن أبى سلمه در روز خندق به همراه زنان در قلعه حسان بودیم، گاهى او بر پشت من بالا مى‌رفت و گاهى من بر پشت او تا جنگ را نگاه کنیم؛ من پدرم را شناختم که مسلح بود و با اسبش به طرف بنى قریظه مى‌رفت...

النیسابوری القشیری ، ابوالحسین مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحیح مسلم، ج 4   ص 1879، ح2416، کتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل طلحة والزبیر ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

نووى در شرح این روایت مى‌گوید:

وفی هذا الحدیث دلیل لحصول ضبط الصبی وتمییزه وهو بن اربع سنین فان بن الزبیر ولد عام الهجرة فی المدینة وکان الخندق سنة اربع من الهجرة على الصحیح فیکون له فی وقت ضبطه لهذه القضیة دون اربع سنین وفی هذا رد على ما قاله جمهور المحدثین انه لا یصح سماع الصبی حتى یبلغ خمس سنین والصواب صحته متى حصل التمییز وان کان بن اربع أو دونها.

این حدیث دلالت مى‌کند بر حصول ضبط کودک و تمییز او؛ در حالى که او چهار ساله بوده است. زیرا ابن زبیر در سال اول هجرت در مدینه به دنیا آمده و جنگ خندق کبنابر نظر صحیح در سال چهارم بوده است؛ پس او در زمان ضبط این روایت، کمتر از چهار سال داشته است.

این روایت ردى است بر آن چه که اکثر علما گفته‌اند که «صحیح نیست شنیدن روایت از کودک تا این پنج ساله شود» نظر صحیح این است که وقتى کودک ممیز شود، نقل روایت از او صحیح است؛ حتى اگر چهار ساله یا کمتر از آن باشد.

النووی الشافعی، محیی الدین أبو زکریا یحیى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاى676 هـ)، شرح النووی علی صحیح مسلم، ج 15   ص 189 ، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة الثانیة، 1392 هـ.

وقتى عبد الله بن زبیر چهار ساله بتواند روایت نقل کند و روایت او در صحیح مسلم نیز بیاید، چرا ابن عباس که پانزده سال داشته است، روایتش قبول نشود؟

معیار نقل روایت از کودک،‌ از دیدگاه اهل سنت:

همان‌طور که نووى تصریح کرد، در نقل روایت از کودک سن او مهم نیست؛ بلکه مهم این است که آیا ممیز هست یا خیر . اما به چه کودکى مى‌توان ممیز گفت؟

خطیب بغدادى در این باره مى‌نویسد:

سألت موسى بن هارون الحمال متى یسمع الصبی الحدیث قال إذا فرق بین البقرة والحمار.

از موسى بن هارون حمال سؤال کردم: چه زمانى مى‌شود از یک کودک روایت شنید؟ گفت: زمانى که بین گاو و خر فرق بگذارد.

البغدادی، ابوبکر أحمد بن علی  بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، الکفایة فی علم الروایة، ج 1   ص 65 ، تحقیق: ابوعبدالله السورقی، إبراهیم حمدی المدنی، ناشر:المکتبة العلمیة - المدینة المنورة.

همین مطلب را ابو عمرو شهرزورى در مقدمه ابن الصلاح، شمس الدین سخاوى در فتح المغیث و ابراهیم بن موسى الأنباسى در الشذاء الفیاح نوشته‌اند:

الکردی الشهرزوری ، أبو عمرو عثمان بن عبد الرحمن بن عثمان (متوفاى643هـ) ، علوم الحدیث (مقدمة ابن الصلاح)، ج 1   ص 129 ، تحقیق : نور الدین عتر ، ناشر : دار الفکر المعاصر - بیروت - 1397هـ - 1977م.

السخاوی، شمس الدین محمد بن عبد الرحمن (متوفاى902هـ)، فتح المغیث شرح ألفیة الحدیث، ج 2   ص 15 ، ناشر: دار الکتب العلمیة - لبنان، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

الأبناسی المصری الشافعی ، أبو إسحاق برهان الدین إبراهیم بن موسى بن أیوب (متوفاى802هـ)، الشذا الفیاح من علوم ابن الصلاح ،  ج 1   ص 275 ، تحقیق : صلاح فتحی هلل ، ناشر : مکتبة الرشد - الریاض ، الطبعة : الأولى، 1418هـ ـ 1998م .

سراج الدین انصارى معرف به ابن ملقن در المقنع در این باره مى‌نویسد:

وأما کتابته وتقییده فمن حین أهله له ویختلف باختلاف الأشخاص ولا یتقید بسن مخصوص . فقال موسى بن هارون إذا فرق بین البقرة والدابة.

اما نوشتن و شروط آن: پس از زمانى است که شایسته این کار بشود. این شایستگى، در مقیاس با اشخاص مختلف است و مقید به سن خاصى نیست. موسى بن هارون گفته: زمانى مى‌شود از کودک روایت نقل کرده که بین گاو و دیگر جانداران تفاوت قائل شود.

الأنصاری الشافعی، سراج الدین أبی حفص عمر بن علی بن أحمد المعروف بابن الملقن(متوفاى804هـ)، المقنع فی علوم الحدیث ، ج 1   ص 290 ، تحقیق : عبد الله بن یوسف الجدیع ، ناشر : دار فواز للنشر - السعودیة  ، الطبعة : الأولى ، 1413هـ

بدر الدین عینى در شرح صحیح بخارى در این باره مى‌نویسد:

واختلفوا فی السن الذی یصح فیه السماع للصغیر ، فقال موسى بن هارون الحافظ : إذا فرق بین البقرة والدابة .

علما در باره سنى که شنیدن روایت از کودک درست است،‌ اختلاف کرده‌اند، پس موسى بن هارون حافظ گفته: زمانى مى‌شود از او روایت نقل کرده که بین گاو و دیگر جانداران فرق بگذارد.

العینی الغیتابی الحنفی، بدر الدین ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى 855هـ)، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 2   ص 68 ، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

دختر شیرخواری که پاسخ مسائل فقهی را می‌داد

محیى الدین ابن عربى داستان‌هاى مختلفى را در باره کودکانى که در گهواره و یا حتى در شکم مادر سخن گفته‌اند، در کتاب الفتوحات المکیه جمع‌آورى کرده است .

وى در دامه داستانى را از دختر خودش نقل مى‌کند که واقعا شنیدنى است:

وأما ما یناسب الکلام فإن ابنتی زینب سألتها کالملاعب لها وهی فی سنّ الرضاعة وکان عمرها فی ذلک الوقت سنة أو قریباً منها فقلت لها فی حضور أمها وجدتها یا بنیة ما تقولین فی الرجل یجامع أهله ولا ینزل فقالت یجب علیه الغسل فتعجب الحاضرون من ذلک.

آن چه شایسته است در این جا گفته شود این است که : من از دخترم زینب سؤال کردم؛ در حالى که با او بازى مى‌کردم و او در سن شیرخوارگى ، یک ساله و یا نزدیک به آن بود. به او در حضور مادر و مادر بزرگش گفتم: اى دخترم ! نظر تو در باره مردى که با همسرش نزدیکى مى‌کند؛ اما انزال صورت نمى‌گیرد چیست؟ پس گفت: غسل بر او واجب است. پس حاضران از این مسأله تعجب کردند.

ابن العربی الطائی الخاتمی ، محیی الدین بن علی بن محمد (متوفاى638هـ)، الفتوحات المکیة فی معرفة الاسرار الملکیة ، ج 4   ص 120 ، ناشر : دار إحیاء التراث العربی - لبنان ، الطبعة : الأولى 1418هـ ـ 1998م.

حلبى نیز همین قضیه را از ابن عربى نقل کرده است:

الحلبی، علی بن برهان الدین (متوفاى1044هـ)، السیرة الحلبیة فی سیرة الأمین المأمون، ج 1   ص 127 ، ناشر: دار المعرفة - بیروت – 1400.

نتیجه:

وقتى بشود از کودکى که کمتر از چهار سال داشته و تنها مى‌تواند بین گاو و خر فرق بگذارد، روایت نقل کرد، همچنین وقتى دختر شیرخواره بتواند به سؤالات فقهى پاسخ دهد، نقل روایت از ابن عباس پنج ساله و یا حتى ده ساله چه اشکالى خواهد داشت؟

شبهه 1 : منبع ندارد.متن عربی را همراه با کلمه هذیان از زبان عمر بیاورید.

 

جواب : منابع اهل سنت در مورد اینکه عمر گفت : ان الرجل لیهجر ( این مرد یعنی پیامبر هذیان می گوید)
1- تذکره الخواص الامه ( سبط ابن جوزی ) ص 62 - ط الحیدریه
2- سر العالمین ( غزالی ) ص 21 - طالنعمان.
3- بسیاری از روایت های حدیث قرطاس، لفظ قال بعضهم اهجر رسول الله آمده است (صحیح مسلم: 2/42،
4- صحیح بخاری: 2/638

 

بسیاری از علمای اهل سنت بر این عقیده هستند که پیامبر تصمیم داشتند که در آن روز و در آن وصیت نامه ، به جانشین بعد از خوداشاره کنند.
1- شرح صحیح مسلم ( نووی ) ج 11 ص 90
2- فتح الباری ( ابن حجر عسقلانی ) ج 1 ص 186
3- عمده القاری ( العینی ) ج2 ص 172
4- ارشاد الساری ( قسطلانی ) ج1 ص 207
5- شرح صحیح بخاری ( کرمانی ) ج2 ص 172
6- یوم الاسلام ( احمد امین ) ص 41
7- حتی خود عمر هم به این نکته اعتراف می کند که پیامبر می خواست که در آن وصیت نامه به خلافت علی علیه السلام اشاره کند، ولی من ( عمر بن الخطاب ) نگذاشتم.
شرح نهج البلاغه ( ابن ابی الحدید ) ج12 ص 20


حال ببینید به چند طریق این روایت قرطاس نقل شده:
حدیث قرطاس از زبان عمر
1- المعجم الأوسط - الطبرانی - ج 5 - ص 287 –288
2- مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 9 - ص 34
3- کنز العمال - المتقی الهندی - ج 5 - ص 644
4- الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 2 - ص 243 - 244
حدیث قرطاس از زبان جابر بنعبدالله
1- الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 2 - ص 243 و 244
2- مسنداحمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 3 - ص 346
3- السنن الکبرى - النسائی - ج 3 - ص 435
4- مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 4 - ص 214 - 215
5- مسند أبی یعلى - أبویعلى الموصلی - ج 3 - ص 393 و 394 و 395
6- الثقات - ابن حبان - ج 7 - ص342
7- ذم الکلام وأهله - الأنصاری الهروی - ج 1 - ص 144 145
حدیث قرطاس از زبان جابر بن عبدالله
1- الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 2 - ص 243 و 244
2- مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 3 - ص 346
3- السنن الکبرى - النسائی - ج 3 - ص 435
4- مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 4 - ص 214 - 215
5- مسند أبی یعلى - أبو یعلى الموصلی - ج 3 - ص 393 و 394 و 395
6- الثقات - ابن حبان - ج 7 - ص 342
7- ذم الکلام وأهله - الأنصاری الهروی - ج 1 - ص 144 145

و هیچ کتابی از کتب روائی ، تفسیری و تاریخی از اهل سنت نمی بینیم که این قضیه را نیاورده باشد ؛ مخصوصاً صحاح سته و در رأس آن صحیح بخاری و مسلم با اسانید متعدد این روایت را آورده‌اند . آقای بخاری متوفای 256 هـ  در صحیحش در هفت مورد حدیث قرطاس را نقل کرده است .

ج 4 ، ص31 ح 3053 ، کتاب الجهاد والسیر ،‌ باب 776

ج5 ، ص137 ، ح4431

ج 4 ، ص66 ، ح3168

ج 1 ، ص36 ، ح114

ج7 ، ص9 ، ح5669

ج8 ، ص61 ،‌ ح7366 .

و در صحیح مسلم هم ، در پنج مورد این روایت را ذکر کرده است ؛ مثل : ج5 ، ص75 ، ح4124 و ...

من یک توضیح مختصر در باره این حدیث از خود صحیح بخاری که در نزد برداران اهل سنت از صحیح مسلم هم اعتبارش مقدارش بالاتر است . از ابن عباس نقل می کند که گفتند :

عَنِ ابْنِ عَبَّاس  رضى الله عنهما  أَنَّهُ قَالَ یَوْمُ الْخَمِیسِ، وَمَا یَوْمُ الْخَمِیسِ ثُمَّ بَکَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَجَعُهُ یَوْمَ الْخَمِیسِ فَقَالَ " ائْتُونِی بِکِتَاب أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ یَنْبَغِی عِنْدَ نَبِیّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم. قَالَ " دَعُونِی فَالَّذِی أَنَا فِیهِ خَیْرٌ مِمَّا تَدْعُونِی إِلَیْهِ ". وَأَوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلاَث " أَخْرِجُوا الْمُشْرِکِینَ مِنْ جَزِیرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِیزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا کُنْتُ أُجِیزُهُمْ ". وَنَسِیتُ الثَّالِثَةَ .

صحیح بخاری ، ج4 ،‌ ص31 ، ح3053 ، کتاب الجهاد والسیر ،  ، باب هل یستشفع الی اهل الذمة ومعاملتهم .

یا

صحیح البخاری ج: 1 ص: 54
39 باب کتابة العلم
114 حدثنا یحیى بن سلیمان قال حدثنی ابن وهب قال أخبرنی یونس عن ابن شهاب عن عبید الله بن عبد الله عن ابن عباس قال : لما اشتد بالنبی صلى الله علیه وسلم وجعه قال : ائتونی بکتاب أکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده .
قال عمر : إن النبی صلى الله علیه وسلم غلبه الوجع ، وعندنا کتاب الله حسبنا .
فاختلفوا وکثر اللغط .
قال : قوموا عنی ، ولا ینبغی عندی التنازع .
فخرج ابن عباس یقول : إن الرزیة کل الرزیة ما حال بین رسول الله صلى الله علیه وسلم وبین کتابه.

صحیح البخاری ج: 3 ص: 1155
6 باب إخراج الیهود من جزیرة العرب
2997 حدثنا محمد حدثنا بن عیینة عن سلیمان الأحول سمع سعید بن جبیر سمع بن عباس رضی الله عنهما یقول : یوم الخمیس وما یوم الخمیس ثم بکى حتى بل دمعه الحصى قلت یا أبا عباس ما یوم الخمیس قال اشتد برسول الله صلى الله علیه وسلم وجعه فقال ائتونی بکتف أکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده أبدا فتنازعوا ولا ینبغی عند نبی تنازع . فقالوا : ما له ؟! أهجر!!؟ استفهموه !!.
فقال : ذرونی فالذی أنا فیه خیر مما تدعوننی إلیه فأمرهم بثلاث قال أخرجوا المشرکین من جزیرة العرب وأجیزوا الوفد بنحو ما کنت أجیزهم والثالثة خیر إما أن سکت عنها وإما أن قالها فنسیتها .
قال سفیان : هذا من قول سلیمان.


صحیح البخاری ج: 4 ص: 1612
78 باب مرض النبی صلى الله علیه وسلم ووفاته.
4168 حدثنا قتیبة حدثنا سفیان عن سلیمان الأحول عن سعید بن جبیر قال قال ابن عباس : یوم الخمیس وما یوم الخمیس ؛ اشتد برسول الله صلى الله علیه وسلم وجعه فقال : ائتونی أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا ، فتنازعوا - ولا ینبغی عند نبی تنازع - فقالوا : ما شأنه ! أهجر ؟؟!!! استفهموه !!

روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنه‌ای ! بعد ابن عباس گریه کرد . به قدری گریه اش تند بود که حتی ریگ‌ها را خیس کرد .

البته در صحیح مسلم هست :

ثم جعل تسیل دموعه علی خدیه   .

صحیح مسلم ، ج5 ، ص75 ، ح4124 .

اشک ابن عباس آن چنان بر گونه هایش جاری بود و قطره قطره می ریخت ؛ همانند دانه های مروارید

بعد ابن عباس با همان حال گریه گفتند :

روز پنجشنبه بیماری نبی مکرم شدت گرفت ، آن حضرت فرمود : کتابی

(شارحین صحیح بخاری ؛ مخصوصاً عینی می گوید : اعطونی بکتاب ؛ یعنی قلم و دوات به من بدهید . که البته در صحیح مسلم آمده است که «بکتف ودواة »)

 به من بدهید تا چیزی بنویسم که برای ابد راه گمراهی را بر شما ببندد . کسانی که نزد پیامبر بودند ، به نزاع پرداختند ؛ در حالی که هر گونه نزاع در نزد پیامبر ممنوع است . گفتند : پیامبر هذیان می گوید . حضرت فرمود : مرا رها کنید . آن چه که من در او هستم ، بهتر است از آن چه که مرا به آن دعوت می کنید .

البته ابن حجر می گوید :

ان الذی اشرت علیکم من الکتابة خیر مما تدعوننی من عدمها

این دستوری که من دادم ، بهتر است از این که شما  اصرار دارید چیزی نوشته نشود .

در روایت دیگر در صحیح بخاری ، ج5 ، ص137 ، ح4431 دارد :

فَذَهَبُوا یَرُدُّونَ عَلَیْهِ .

افرادی که در خانه رسول اکرم بودند ، سخن آن حضرت را رد می کردند و فرمایش حضرت را ترد می کردند .

در روایت دیگر دارد :

فَاخْتَلَفُوا وَکَثُرَ اللَّغَطُ .

هم اختلاف و هم هیاهو کردند .

در باره کلمه «لغط » ، ابن اثیر در النهایة فی غریب الحدیث ، ج4 ، ص257 می گوید :

اللغط : صوت و ضجة لا یفهم معناها .

صدا و ضجه‌ای است که معنایش معلوم نیست .

جوهری در صحاح اللغة ، ج3 ،‌ص1057 می‌گوید :

اللغط بالتحریک الصوت والجلبة .

صدا ،‌ هیاهو و فریاد است .

همین طور جناب زبیدی در تاج العروس ، ج10 ، ص399 و ابن منظور در لسان العرب ، ج7 ، ص391 همین تعبیر را دارد . و جناب عینی هم در عمدة القاری فی شرح صحیح بخاری ، ج18 ، ص63 می گوید :

قوله : ( ولغطهم ) اللغط بفتح الغین المعجمة وبالطاء المهملة : الصوت والصیاح .

یعنی سر و صدا کردند و فریاد زدند .

آیا این برخورد صحابه با عدالت صحابه همخوانی دارد یا نه .

حضرت فرمود :

قوموا عنی لا ینبغی عندی التنازع .

از پیش من دور شوید . شایسته نیست که پیش من سر و صدا شود .

فخرج ابن عباس یقول ان الرزیة کل الرزیة ما حال بین رسول الله و بین کتابه .

ابن عباس بیرون آمد و گفت : مصیبت و تمام مصیبت (ریشه تمام مصیبت ها ) های اسلام همان بود که ما بین پیامبر و بین کتابت پیامبر مانع شدند .

ابن حجر عسقلانی در فتح الباری دارد :

وقوله وقد ذهبوا یردون عنه یحتمل أن یکون المراد یردون علیه أی یعیدون علیه مقالته ویستثبتونه فیها .

فتح الباری - ابن حجر - ج 8 - ص 102 .

این رد سخن پیامبر ، اختلاف نزد پیامبر و نزاع ، سر و صدا و هیاهو نزد پیامبر و نسبت هذیان دادن به آن حضرت ، مسأله ای که زیبنده صحابه ، مهاجرین و انصار نبود .

کلمه «لغط » یعنی به معنای هیاهو که در رأس این هیاهو ها مشخص است که چه کسانی بوده‌اند ، ما می بینیم که حتی در خود صحیح بخاری آمده است که جناب عمر وقتی دید که دو نفر در مسجد هیاهو می کند ، به صائب بن یزید دستور داد این ها را نزد من بیاورد تا آن ها را تازیانه بزنم .

عَنِ السَّائِبِ بْنِ یَزِیدَ، قَالَ کُنْتُ قَائِمًا فِی الْمَسْجِدِ فَحَصَبَنِی رَجُلٌ، فَنَظَرْتُ فَإِذَا عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ اذْهَبْ فَأْتِنِی بِهَذَیْنِ. فَجِئْتُهُ بِهِمَا. قَالَ مَنْ أَنْتُمَا أَوْ مِنْ أَیْنَ أَنْتُمَا قَالاَ مِنْ أَهْلِ الطَّائِفِ. قَالَ لَوْ کُنْتُمَا مِنْ أَهْلِ الْبَلَدِ لأَوْجَعْتُکُمَا، تَرْفَعَانِ أَصْوَاتَکُمَا فِی مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم .

صحیح البخاری ، ج1 ، ص 121 ،‌ کتاب الصلاة، ب 83 ، باب رَفْعِ الصَّوْتِ فِی الْمَسَاجِدِ  ، ح 470 .

و عبد الرزاق دارد که :

فدخل عمر المسجد ذات یوم فإذا هو برجل قالت ارتفعت اصواتهما فأدرک احدهما فضربه .

روزی عمر بن  الخطاب وارد مسجد ، دو نفر با صدای بلند حرف می زدند . یکی از آن ها را گیر آورد و با شلاق زد که چرا صدای خودتان را در مسجد بلند می کنید .

اگر در مسجد صدا بلند کردن این چنین باشد ، در محضر نبی مکرم تکلیف کاملاً روشن است .

 

شبهه 2  : این گفته از عمر بعید است و در مقامی نبود که با پیامبر مخالفت کند.

 

جواب : متاسفانه شما مطالعه کافی در تاریخ ندارید وگرنه این شبهات برایتان پیش نمیاید .در اینجا ما نمونه هایی از رفتار عمر با پیامبر یا با اصحاب در نزد پیامبر را بازگو میکنیم و نتیجه گیری با خودتان

 

آقای بخاری در صحیح خود که می گویند اصح الکتب بعد القرآن است، از سهل بن حنیف نقل می‌کند:

 

فانا کنا مع النبی صلى الله علیه و سلم یوم الحدیبیة و لو نرى قتالا لقاتلنا، فجاء عمر بن الخطاب، فقال: یا رسول الله! أ لسنا على الحق و هم على الباطل؟ فقال: بلى، فقال: ألیس قتلانا فی الجنة و قتلاهم فی النار؟ قال: بلى، قال: فعلى ما نعطى الدنیة فی دیننا؟ أنرجع و لما یحکم الله بیننا و بینهم؟ فقال: ابن الخطاب! انى رسول الله و لن یضیعنی الله ابدا، فانطلق عمر إلى أبی بکر، فقال له مثل ما قال للنبی صلى الله علیه و سلم، فقال: إنه رسول الله و لن یضیعه الله ابدا، فنزلت سورة الفتح، فقرأها رسول الله صلى الله علیه و سلم على عمر إلى آخرها، فقال عمر: یا رسول الله: أو فتح هو؟ قال: نعم.

 

ما با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز حدیبیه بودیم ... پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می خواست به مکه برود و مشرکین مکه جلوگیری کردند و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، صلح حدیبیه را با آنها امضاء کرد و این آیه نازل شد. خلیفه دوم به عنوان معترض بر عملکرد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، آمد نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و گفت: یا رسول الله! مگر ما بر حق نیستیم و مشرکین بر باطل؟! پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بله. خلیفه دوم گفت: مگر نه این است که کشته های ما در بهشت و کشته های آنها در جهنم هستند؟! پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بله. خلیفه دوم گفت: پس چرا ما این ذلّت اسلامی را پذیرفتیم؟ (تعبیر خلیفه دوم از این بیعت رضوان صلح حدیبیه، ذلت و خواری است). آیا می خواهید برگردیم به مدینه ... ؟ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابن خطاب! من رسول خدا هستم و خداوند هیچوقت مرا ضایع نمی کند. (این، ذلت و خواری نیست). خلیفه دوم از سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قانع نشد و سوی ابوبکر رفت و آنچه را که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته بود، به ابوبکر هم گفت. ابوبکر گفت: او پیامبر خداست و خداوند، پیامبر خود را خوار و ضایع نمی کند. سوره فتح هم نازل شد و ... .

 

صحیح بخاری، ج4، ص70، حدیث3182 - صحیح مسلم، ج5، ص175

 

در روایت دیگر آمده است که:

 

فرجع متغیظا فلم یصبر حتی جاء ابا بکر ...

 

با جواب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، با حالت غیظ و عصبانیت سراغ ابوبکر رفت.

 

صحیح بخاری، ج6، ص45، ح4844

 

پس چه شد آن رضایت ها و تسلیم ها در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)؟!

 

و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا.                       (سوره احزاب/آیه36)

 

پس عمل کردن به این آیات، کجا رفت؟!

 

پیامبری که این صفت را دارد:

 

و ما ینطق عن الهوى * إن هو إلا وحی یوحى                (سوره نجم/آیه5-4)

 

چرا به حرف او عمل نمی کنند؟

 

عمل به این آیه چه شد:

 

و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا                        (سوره حشر/آیه7)

 

آقایان اهل سنت تعبیر تندی دارند و اگر این تعبیر در کتاب‌های شیعه بود، هفت آسمان را بر سر شیعه خراب می کردند، ولی چون در کتاب‌های خودشان آمده، آب از آب تکان نمی خورد. خلیفه دوم می‌گوید:

 

و الله ما شککت منذ أسلمت إلا یومئذ. فأتیت النبی صلى الله علیه و سلم، فقلت: ألست نبی الله حقا؟ قال: بلى، قال: قلت: ألسنا على الحق؟ و عدونا على الباطل؟ قال: بلى، قلت: فلم نعطى الدنیة فی دیننا؟ ... .

 

همانطوری که در صلح حدیبیه شک کردم، تاکنون مانند امروز در نبوت و پیامبری پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شک نکرده بودم. خلیفه دوم گفت: مگر تو پیامبر خدا نیستی؟! ... .

 

تاریخ اسلام للذهبی، ج2، ص371 - المصنف عبد الرزاق، ج5، ص339 - معجم الکبیر للطبرانی، ج20، ص14 - تفسیر ثعلبی، ج9، ص60 - الدر المنثور للسیوطی، ج6، ص77 - تاریخ دمشق، ج57، ص229

 

یعنی قبلا، شک در نبوت بوده است، ولی امروز، پر رنگ تر شده است. اگر یک شاگرد آهنگر اینچنین تعبیری را نسبت به آهنگر بکند، آهنگر با همان پُتْکی که در دست دارد، بر سر آن شاگرد می کوبید.

 

جالب این است که آقای ابن حبان از علمای بزرگ اهل سنت، کتابی دارد به نام صحیح که همان دنباله‌رو صحیح بخاری و صحیح مسلم است، در آنجا می‌گوید:

 

فقال عمر بن الخطاب رضوان الله علیه: و الله ما شککت منذ أسلمت إلا یومئذ فاتیت النبی صلى الله علیه و سلم ... ، قال عمر بن الخطاب رضوان الله علیه فعملت فی ذلک أعمالا یعنی فی نقض الصحیفة.

 

بخاطر شکی که در نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) داشتم، کارهای حسنه زیادی انجام دادم تا خداوند از تقصیرات من بگذرد.

 

صحیح ابن حبان، ج11، ص224

 

آقای واقدی در تاریخ خود می نویسد:

 

ارتبت ارتیابا لم أرتبه منذ أسلمت الا یومئذ و لو وجدت ذلک الیوم شیعة تخرج عنهم رغبة عن القضیة لخرجت

 

دچار ریب و تردید شدم ... ، اگر نیرو داشتم، در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قیام می کردم و بر خلاف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل می کردم و صلح حدیبیه را امضاء نمی کردم.

 

المغازی للواقدی، ج1، ص144

 

جالب این است که در بعضی از منابع آمده که:

 

لو کنا مائة رجل على مثل رأیی ما دخلنا فیه أبدا.

 

اگر صد نفر با من هم رأی بودند، در این بیعت رضوان داخل نمی شدیم.

 

این را اهل سنت نقل کرده اند نه شیعه.

 

شما معتقد هستید که از این 124 هزار صحابه، افضل از همه، ابوبکر و عمر است. درباره همین شخصیت دوم، در ذیل آیه شریفه 18 سوره فتح، این تفاسیر آمده است.

 

نمونه دوم : عمر و ابوبکر با هم روابط حسنه اى نداشتند و یک بار در محضر پیامبر ( دقت کنید در محضر پیامبری که قران در مورد ان میفرماید در محضر او صدای خود را بلند نکنید ؛ چه برسد به درگیری) با هم درگیر شده و با صداى بلند با هم برخورد کردند و سپس آیه (لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النّبی(حجرات: آیه 2.)... در نکوهش آنان نازل گردید؟( مسند احمد 4: 6 ـ بخارى ج 3: 190 کتاب التفسیر الحجرات)

 

یا

 

یک بار در دوران خلافت ابوبکر، او سند مالکیت زمینى را به دو نفر داده و آنرا امضاء کرده بود و عمر در آن نامه و روى امضاء ابوبکر آب دهان انداخته و آنرا پاره کرد(الدر المنثور 3: 252.)

 

و نظر عمر(رضی الله عنه) این بود که حسد ده جزء است، نُه جزء آن در ابوبکر(رضی الله عنه) و یک جزء دیگر آن در تمامى قریش است و ابوبکر در آن جزء نیز شریک است (شرح ابن أبی الحدید 1: 30.)

 

یا

 

عمر به هنگام بردن نام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و سیده نساء العالمین، تعبیرات غیر مؤدبانه اى به کار مى گرفت. لذا بزرگان از محدثین اهل سنت، از او ناراحت شده، و جناب عمر را «أنوک» یعنى احمق خواندند: چنانچه ذهبى از امام عبد الرزاق صنعانى این تعبیر را نقل مى کند. زیدبن مبارک مى گوید: نزد عبدالرزاق بودیم که حدیث مالک بن اوس خوانده شد تا به اینجا رسید که: عمر به عباس و على(رضی الله عنه) خطاب کرده و گفت امّا تو اى عباس آمده اى که میراث پسر برادرت را (یعنى پیامبر اکرم ـ  صلى الله علیه و سلّم ـ) مطالبه کنى.

و اما على آمده میراث همسرش را مطالبه کند.

عبدالرزاق گفت: نگاه کنید این احمق ـ یعنى حضرت عمر ـ چگونه بى ادبانه تعبیر مى کند. و نمى گوید: رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ) سیر اعلام النبلاء 9: 573 «کان زیدبن المبارک قد لزم عبدالرزاق، فأکثر عنه ثم خرق کتبه ولزم محمدبن ثور، فقیل له فی ذلک، فقال: کنا عند عبدالرزاق، فحدثنا بحدیث معمر، عن الزهری، عن مالک بن اوس بن الحدثان.. فلما قرا قول عمر لعلی والعباس: فجئت انت تطلب میراثک من ابن اخیک، وجاء هذا یطلب میراث امراته. قال عبدالرزاق: انظروا الى هذا الانوک ـ اى الاحمق ـ یقول: تطلب انت میراثک من ابن أخیک، ویطلب هذا میراث زوجته من ابیها، ولا یقول: رسول الله(

 

 

شبهه  3 : اگر ان وصیت انقدر مهم بود پس چرا پیامبر در نوشتن ان وصیت اصرار نکردند.ایا پیامبر با اصرار نکردن زمینه گمراهی را برای مسلمانان فراهم نکردند ؟

 

جواب : اولاً : اگر بنا باشد که ما به نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم اعتراض کنیم ، اگر نبی مکرم قلم و دوات نمی خواستند و صحابه نیز مخالفتی نمی کردند ، این گمراهی ایجاد نمی شد .این در حقیقت اعتراض به خود قرآن است . خدای عالم پیامبرانی را فرستاده برای مردم ، برای دعوت به طرف حق و مردم مخالفت کرده‌اند و گرفتار عذاب شده‌اند . حالا ما بیاییم و اعتراض کنیم که اگر خداوند پیامبر نمی فرستاد ، این پیامبران مردم را به طرف حق دعوت نمی کردند ، مردم مخالفت نمی کردند و عذاب نمی شدند ؛ پس در حقیقت اشکال از پیامبران گذشته و به پای خدا نوشته می شود .

مثلاًَ در سورۀ مؤمنون ، آیه 45_48 می فرماید :

ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآَیَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِینٍ . إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْمًا عَالِینَ . فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ . فَکَذَّبُوهُمَا فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ .

ما حضرت موسی و هارون را به سوی قوم فرعون فرستادیم ؛ ولی قوم فرعون مخالفت کردند و عاقبت هلاک شدند .

پس سبب هلاکت مردم مصر و قوم فرعون این بود که حضرت موسی این ها را به طرف خدا دعوت کرد و این ها مخالفت کرد ؛ پس در این وضع حضرت موسی عامل هلاکت مردم بوده است .

یا در رابطه با قضیه حضرت نوح ، همین تعبیر آمده است . سوره اعراف ، آیه 59 تا 64 :

لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ . ... وَأَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآَیَاتِنَا إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمًا عَمِینَ .

نتیجه دعوت حضرت نوح ، این شد که تعدادی از جمعیت غرق شدند . اگر نوح مردم را دعوت نمی کردند و مردم مخالفت نمی کردند ، مردم غرق نمی شدند .

این طور حرف زدن ، نشان می دهد که نویسنده با روح قرآن و با معنویت قرآن انس ندارد .

جواب دوم این که : وظیفه پیامبران ابلاغ است ، نه اجبار . در آیات متعدد ما داریم :

قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَیْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَیْکُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ .  النور / 54 .

یا  در سوره رعد ، آیه 40 :

فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلَاغُ وَعَلَیْنَا الْحِسَابُ .

پیامبر ! وظیفه تو ابلاغ است و محاسبه با ما است .

اگر پیامبر می گوید : اعطونی بکتف ودواة ، وظیفه پیامبر دستور دادن است ، اگر مردم مخالفت کردند و دچار گمراهی شدند ، مسؤولیتش به عهده خود مانعین کتابت است نه به نبی مکرم . و در سوره مائده ، آیه 92 این قضیه را خیلی واضح و روشن بیان کرده است .

وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ .

خدا و پیامبر را اطاعت کنید ، از مخالفت بپرهیزید .  اگر مخالفت کردید ، وظیفه پیامبر رساندن است .

یا در سوره احزاب ، آیه 36 ، دارد :

وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا .

هر کس ، معصیت خدا و پیامبر کند ، گرفتار گمراهی آشکار شده است .

و لذا این نحوه صحبت کردن و این نوع نوشتن ، من گمان نمی کنم که زیبنده یک منطق قرآن و روح اسلام و پیامبر باشد .

 

شبهه 4 : چرا حضرت علی علیه السلام وقتی دیدند نسبت هذیان به پیامبر داده شده سکوت کردند.یا چرا برخورد نکردند با عمر

 

جواب :  یکی از اهداف این شبهه این است که پای اهل بیت ؛ به ویژه آقا امیر المؤمنین علیه السلام را به میدان بکشد و اگر چنانچه بنا است که جرمی برای خلیفه دوم این روایت تثبیت کند ، آقا امیر المؤمنین علیه السلام را نیز شریک جرم قرار دهد .

اما

اولاً : در خود صحیح بخاری است که جمعیت در داخل منزل نبی مکرم ، دو دسته بودند :

مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ قَرِّبُوا یَکْتُبْ لَکُمُ النَّبِیُّ صلى الله علیه وسلم کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ .

صحیح بخاری ، ج7 ، ص9 ، کتاب المرضى، ب 17 ، باب قَوْلِ الْمَرِیضِ قُومُوا عَنِّی ، ح5669

تعدادی از این ها که قطعاً آقا امیر المؤمنین ، ابن عباس و اهل بیت در این گروه بودند ،  می گفتند که کاغذ و قلمی بیاورید که نبی مکرم نامه ای بنویسد تا شما را برای همیشه از گمراهی مصون بدارد . بعضی از این ها گفتار آقای عمر را تکرار می کردند .

و ما هیچ شک و شبهه ای نداریم که آقا امیر المؤمنین علیه السلام جزء موافقین قضیه بود . همان طوری که احمد حنبل در مسندش ، ج1 ، ص90 از قول امیر المؤمنین علیه السلام می نویسد که پیامبر اکرم دستور آوردن کاغذ و قلم را به من دادند .

أمرنی النبی صلى الله علیه وسلم ان آتیه بطبق یکتب فیه ما لا تضل أمته من بعده قال فخشیت ان تفوتنی نفسه قال قلت انی أحفظ واعی قال أوصى بالصلاة والزکاة وما ملکت أیمانکم .

مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 90 و فتح الباری ، ابن حجر عسقلانی ، ج 1 ، ص186 و عمدة القاری ، العینی ، ج2 ، ص171

علی جان !  کاغذ و قلمی بیاور ، چیزی بنویسم که امت گمراه نشود .

اصلا عامل این قضیه امیر المؤمنین علیه السلام بوده است و دیگران اعتراض کردند . این اعتراض اولاً و بالذات به پیامبر اکرم بود و بعد به امیر المؤمنین علیه السلام بود که چرا شما می خواهید قلم و کاغذ بیاورید .

ثانیاً : ‌آقا امیر المؤمنین علیه السلام دست پرورده نبی مکرم است . از اول طفولیت در دامن پیامبر بزرگ شده که خود حضرت در نهج البلاغه ، خطبه قاصعه ، 192 می فرماید : من از اول طفولیت در دامن پیامبر بودم  ، بطوری که حتی غذا را در دهانش خرد می کرد و می جوید و در دهان من می گذاشت .

وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیْءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ .

یعنی رابطه امیر المؤمنین علیه السلام با پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم  این گونه بوده است . و حتی می فرماید :

وَ مَا وَجَدَ لِی کَذْبَةً فِی قَوْل وَ لا خَطْلَةً فِی فِعْل .

پیامبر ، حتی در دروان کودکی که معمولاً کودکان خیلی مواظب گفتار و رفتارشان نیستند و دروغ گویی برای بچه یک چیز طبیعی است ؛ ولی علی علیه السلام می فرماید که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم حتی در دوران کودکی دروغی در گفتار من و اشتباهی در کردار من ندیده است .

و علی علیه السلام می فرماید :

أَرَى نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ .

من نور وحی و رسالت ، حتی در همان دوران آْغازین رسالت پیامبر می دیدم و بوی نبوت را می بوئیدم .

پیامبر اسلام به علی می فرماید :

إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیّ .

هر آن چه را که من می بینم ، تو می بینی و آن چه را که من می شنوم می شنوید ؛ جز این که تو پیامبر نیستی .

ثالثاً : امیر المؤمنین سلام الله علیه می فرماید :

أناعبد من عبید محمد .

کافی ، ج1 ، ص90

من در برابر پیامبر اکرم ، همانند یک غلام ، مطیع هستم .

و در نهج البلاغه ، خطبه 197 می فرماید :

أَنِّی لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ .

من لحظه‌ای مخالفت خدا و مخالفت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم  را نکردم .

جناب کوفی در مناقبش ، ج2 ، ص556 می گوید :

ولا خالفت النبی فی شیء افدیه فی المواطن کلها بنفسی

من کوچکترین مخالفتی با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم  در تمام عمرم نکردم . در تمام غزوات و جنگ ها من خود را پیش مرگ او قرار داده بودم و مدافع بی چون و چرای نبی مکرم بودم .

پس بنابراین ، حضرت امیر سلام الله علیه سابقه ندارد در طول بیست سال رسالت و سیزده سال قبل از رسالت ، حتی کوچکترین مخالفی و کوچکترین نشانه مخالفتی از علی علیه السلام در تاریخ ثبت نشده است ؛ ولی از دیگران الی ما شاء الله ثبت شده است . شما صلح حدیبیه را ببینید . چه کسی گفت :

ما شککت فی نبوة محمد کشکی فی یومی هذا .

در قضیه حجة الوداع ، پیامبر دستور داد که از احرام بیرون بیایید ، چه کسانی با پیامبر اکرم مخالفت کردند و گفتند : یا رسول الله تو می گویی از احرام بیرون بیاییم و با همسرانمان نزدیکی کنیم . و بعد می گوید :

والمنی یقطر من مذاکیرنا .

در حالی که نشانه جماع در ما هست و از ما میریزد ، در همین حال برویم برای عرفات ؟ به طوری که عایشه می گوید : پیامبر پیش من غضبناک آمد . عرض کردم : چه کسی تو را غضبناک کرده است ، خود او را وارد آتش جهنم کند ؟

آن‌هایی که مخالفت کردند ، چه کسانی بودند ؟ همان ها می آیند در این جا در برابر نبی مکرم این چنین جسورانه ، تعبیر : «ان الرجل لیهجر » می کنند .

رابعاً : این آقا می گوید که اگر چنانچه آقا امیر المؤمنین سلام الله علیه مخالف با نبی مکرم نبود ، چرا عکس العمل نشان نداد ؟ با مخالفین کتابت برخورد نکرد ؟

این آقایان خبر ندارند بر این که امیر المؤمنین سلام الله علیه می داند که مخالفت دستور پیامبر ، مخالفت خداوند است . و اگر چنانچه پیامبر دستور بدهد و کسی سر پیچی کند ، این سر پیچی از دستور خداوند است . و اگر کسی بدون دستور پیامبر دست به کاری بزند ، آن هم خلاف است . امیر المؤمنین تابع دستور پیامبر است ، در هر صورت ، چه بگوید نکنید ، و چه بگوید بکنید . اگر چنانچه نبی مکرم صلی الله علیه وآله وسلم اشاره می کرد به علی که به حساب این مخالفین برس ، همان امیر المؤمنین فاتح خیبر ، بدر ، احد و حنین ، قطعاً همان جا به حساب همه می رسید . ولی نبی مکرم سیاستش این نبود که با اصحابش و اطرافیانش برخورد تند بکند .

انگار این آقایان تاریخ را فراموش کرده‌اند . دوازده نفری که تصمیم ترور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را به هنگام مراجعت از جنگ تبوک داشتند ، ( این مطلب از قطعیات تاریخ است و در تمام کتاب های اهل سنت ، بخاری ، مسلم ، طبقات و ... نقل شده ) عمار و حذیفه این ها را شناختند و خدمت پیامبر عرض کردند :

یا رسول الله ! افلا تأمر بقتلهم ؟

آیا دستور نمی دهید که این ها را بکشیم ؟

فقال : اکره أن یتحدث الناس أن محمد یقتل اصحابه .

من دوست ندارم که مردم بگوید محمد صلی الله علیه وآله وسلم اصحابش را می کشد .

تفسیر ابن کثیر ، ج2 ، ص322 ، البدایة والنهایة ، ج5 ،‌ ص24  و در المنثور ، سیوطی ، ج9 ،‌ ص259 .

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم سیاستش این نبود که با اصحابش ؛ ولو منافق بودند ؛ ولو طرح ترور پیامبر را داشتند ، با توجه به موقعیت حکومت اسلامی و افرادی که در درون حکومت اسلامی و بیرون از حکومت اسلامی به دنبال فرصت بودند تا مهلک ترین ضربه را بر پیکر اسلام وارد کنند ، پیامبر مکرم چنین دستوری را صادر کند .

 

شبهه 5 : حال که ان وصیت نوشته نشد ایا مردم گمراه شدند و هدایت نشدند.

جواب : اگر منظورتان از مردم هدایت یافته سلسله بنی سفیان و بنی امیه و بنی عباس است که تاریخ جوابگوی شماست.
و اگر منظورتان از مردم هدایت یافته وهابیت و گروه القاعده و طالبان و سپاه صحابه و اصحاب بن لادن و گروه های تروریسی متشکل در عراق است (که الحق جانشین درستی برای پیشوایان خود هستند) طومای از آمار قتل و کشت و کشتار و جنایت و سربریدن ها و هتک حیثیت و نوامیس شیعیان مظلوم عالم به دستان تا مرفق به خون آلوده آنان هر روز پیش روی شماست.
یا نه اگر منظورتان از هدایت یافتن رهبران برخی از کشورهای عرب ( مخصوصا حسنی مبارک که گذرگاه رفح را برای امداد به مردم غزه باز نمیکند و منتظر چراغ سبز اسائیل است) هستند که اشکارا از اسرائیل جنایتکار در برابر مردم غزه یا حزب الله حمایت میکنند و خود را به نام مسلمان جا زده اند و ریخته شدن خون پاک بیگناهان حتی کودکان عرب غره را میبیند و باز هم از اسرایئل در اشکارا و باطن حمایت میکنند ؛ اری اینها همان هدایت یافتگان هستند .

یا این روزها در اخبار زیاد میشنویم که تی یری میسان" پژوهشگر و مسئول پایگاه اینترنتی "ولتر" در مقاله‌ای که در این پایگاه منتشر کرده، عملاً مصر، عربستان سعودی و رژیم صهیونیستی را سه عضو مثلثی می‌داند که طرح حمله به غزه را طراحی و به اجرا در می‌آورند.
میسان در این مقاله درباره نقش عربستان و مصر در حمله به غزه که از ماه‌ها قبل طراحی شده بود، نوشته است: هیئت‌های مصر، اسرائیل و عربستان سعودی در ماه‌های سپتامبر و اکتبر 2008 در مصر گرد هم آمدند، به گفته یک منبع مقاومت فلسطینی در پایان این مذاکرات هیئت های حاضر توافق کرده بودند که در صورت تحول انتخاباتی در آمریکا، اسرائیل حمله وسیعی را به حماس آغاز کند که در این خصوص عربستان هزینه این عملیات را تقبل نماید و مصر نیز قرار است شبه نظامیانی را به این منطقه وارد سازد.
این مسئول فرانسوی در ادامه تأکید کرده است: اگر چه در گذشته نیز دولت‌های عربی دست اسرائیل را برای حمله به فلسطینی‌ها بازگذاشته بودند اما این نخستین بار است که آن ها در طراحی جنگ اسرائیل مشارکت می‌کنند.

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد  _______وای اگر از پس امروز بود فردایی
آیا به نظر شما جایگاه این پیشوایان و پیروان خلف آنان در بهشت است؟

و راستی بنیانگذار این همه فجایع و ظلم و جنایت ها چه کسانی هستند؟

آیا اگر مسیر هدایت و رهبری رسول خدا (ص) به همان شکلی که خود آن حضرت می خواستند (داستان غدیر خم و مسئله حدیث قرطاس ) ادامه می یافت و سنگ اول آن توسط خلفاء سه گانه کج نهاده نمی شد یکی از همه این جنایات صورت می پذیرفت؟!!!

آیا این جانشینان خلف برای خلفاء بزرگان خدمت به اسلام است؟!!!!

 

شبهه 6 : پیامبر به یارانش اجازه اظهار نظر میداد پس از اظهار نظر انها استفاده کرده  و ان وصیت را ننوشت.

جواب : نخیر اینچنین نیست چون پیامبر وقتی دیدند که نسبت هذیان به او داده شد و کار به جایی کشیده شد که به صحابه گفت که از خانه بیرون روید.

البته وقتی صحابه از خانه بیرون رفتند به پیامبر پیشنهاد نوشتن وصیت نامه شد ولی پیامبر در جواب عرض کردند که ایا پس از چه ؟ یعنی حتی اگر من این وصیت را بنویسم مخالفان میگویند که بیماری بر من غلبه کرده و نعوذ به الله هذیان نوشته ام.

در اینجا باز سوالی که مطرح میشود این است که ایا بیرون کردن صحابه از خانه یا غضبناک شدنشان با رفتار و شان پیامبر همخوانی داشته است یا خیر

که در جواب عرض میکنیم : اولا عزیزان بدانند غضب رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و برخورد تند آن حضرت به خاطر امر شخصی آن حضرت نبود بلکه این یک امر الهی بود پیامبر اکرم برای کارهای شخصی غضبناک نمی شد در روایت هم نقل کرده اند از عایشه ام المومنین :

ما غضب رسول الله ، صلى الله علیه وسلم غضبا ینتقم من أحد لنفسه قط إلا أن یکون شیئا هو لله ، فیغضب لله وینتقم

پیامبر در طول عمرش به خاطر مسائل شخصی غضبناک نشد . اگر حضرت غضبناک می شد غضبش برای خدا بود انتقام می گرفت انتقامش برای خدا بود

ثانیا دستور رسول اکرم در این قضیه که فرمود «اعطونی بکتابک اکتب لکم لن تضلوا بعدی» یک چیزی بیاورید که در آینده شما را از گمراهی و انحراف مصون بدارد بنویسم این دستور پیغمبر یک دستور عادی نبود حتی دستور نماز و روزه و صدقه دادن و مسجد ساختن نبود بلکه این قضیه مربوط به هدایت جاودانگی امت و مصون داشتن امت از انحراف و گمراهی در طول تاریخ بود

ثالثا حضرت می دانست که آینده تنها چیزی که موجب فروپاشی جامعه اسلامی می شود اختلاف و چنددستگی مسلمانان است ولذا می خواست در این نامه که موضوعی را بنویسد که برای همیشه جامعه اسلامی از هر گونه اختلاف بیمه باشد و لذا فرمود :

اکتب لکم کتاباً لا تختلفوا بعدی ابدا

 نامه ای بنویسم که برای همیشه جلوی اختلاف شما را بگیرد

 معجم کبیر طبرانی ج11ص30 .

 اکتب لکم فیه کتاباً لا یختلف منکم رجلان بعدی

 من چیزی بنویسم که حتی دو نفر با هم به اختلاف نیافتند

 مسند احمد ج1ص293

با توجه به این دو نکته که نامه حضرت هم مربوط بود به امری که جلوی گمراهی و انحراف را بگیرد و هم جلوی اختلاف را بگیرد ولذا با توجه به این وقتی که صحابه با نوشتن حضرت مخالفت کردند یعنی در حقیقت اینها مخالفت کردند با دستور خداوند قرآن می گوید :

َمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا

هر آنچه که پیغمبر می گوید عمل کنید .

وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا

 هر کس پیغمبر و خدا را معصیت کند به گناهی آشکار افتاده

 ولی اینها آمده اند جلوی نوشتن پیغمبر را گرفته اند «فذهبوا یردون علیه » هر چه پیغمبر می گفت کاغذ و قلمی بدهید چیزی بنویسم اینها می گفتند پیغمبر نستجیر بالله نباید بنویسد

نکته دیگر اینها انکار عصمت پیغمبر را کرده اند قرآن می گوید :

وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى

 اینها گفتند :

 ان رسول الله یهجر

 قرآن می گوید پیش پیامبر سروصد ا نکنید

لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ

ولی اینها در نزد پیغمبر

فاختلفوا وکثر اللغط .

 اختلاف کردند وداد و فریاد کردند

 صحیح بخاری ج2ص136 حدیث 114

قرآن می گوید :

فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ

اگر شما صحابه هم در یک امری نزاع کردید این نزاع را به خدا و پیغمبر برگردانید ولکن اینها متاسفانه در نزد پیغمبر با پیغمبر به نزاع پرداختند

فتنازعوا ولا ینبغی عند النبی التنازع

 صحیح بخاری ج4 ص31 حدیث30-53

 پس در نتیجه می شود گفت این اخلاق تند حضرت و بیرون کردن اینها از منزل اعتراض عملی حضرت بود از برخورد نادرست صحابه که پس از 23 سال تلاش برای هدایت اینها در برابر درخواست حضرت آنهم چیزی که مربوط به هدایت آن حضرت بود گفتند نستجیر بالله پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم هذیان می گوید  پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم را غمناک کردند

فغمّ رسول الله وأزجره

این برخورد مردم پیغمبر را غمناک کرد و دلتنگ نمود

 انساب الأشراف ج1 ص562

یعنی پیامبر اکرم خلاصه با این تندی سخنان قبیح صحابه را که نسبت هذیان به حضرت دادند محکوم نمود آنها را از خانه بیرون نمود تا اولا در آینده یاوه گویانی از این رهگذر دیگر سخنان حضرت را که مطابق امیال نفسانی خودنیافتند بر چسب هذیان نزنند و دیگر احادیث حضرت را زیر سوال نبرند ثانیا حضرت با این برخورد تند خواست عمل قبیح و کار قبیح آنان را تقبیح کند حجت را بر آنان تمام کند تا فردای قیامت آنها عذری نداشته باشند

ثالثا تا کسی در آینده نیاید بگوید سکوت پیامبر دلیل بر صحت عملکرد صحابه بوده خوب اینها گفته اند «ان الرسول الله یهجر» پس پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم «کان یهجر » هذیان می گفته شما ببینید با این تعبیر حضرت که در صحاح آمده فرمود قوموا عنی ای ابتعدوا عنی » از خانه من بیرون بروید و حضرت غمناک شد و ناراحت شد .

 

شبهه 7 : اولین کسی که نافرمانی کرد علی بود چون پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- او را به طور مستقیم مأمور کرد که نوشت افزار فراهم نماید، پس چرا علی آن را نیاورد.

 

جواب : اینچنین نیست ، حضرت خواست بیاورد که نزاع شروع شد و بقیه مسائل

 

8: آنچه پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- می*خواست بنویسد، یا گفتن آن بر پیامبر لازم و واجب بوده ، یا مستحب بوده است، اگر بگویند آنچه می*خواست از واجبات شرعی بود که باید آن را بیان می*کرد و به مردم می*رساند، پس طبق گفته آنها پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- همه شریعت را نرسانده است.

 جواب : در شبهه 3 پاسخ داده شده است

 

 

شبهه 9 : ایا  ایه ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْأِسْلامَ دِیناً﴾. (المائدة: 3) نمیتواند بیان کننده این باشد که دین دیگر کامل شده است و وصیت پیامبر هم چیز زیاد مهمی نبوده. و اصحاب به خاطر دلسوزی و مهربانی نسبت به پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- از آوردن نوشت افزار امتناع ورزیدند، نه اینکه از فرمان او سر پیچی کنند.

 

جواب : در رابطه با نزول این ایه اورده اند که پیامبر وقتی در غدیر خم حضرت علی را به جانشینی خود انتخاب کردند این ایه نازل شد.

نمونه های زیر ار در نظر بگیرید : ترجمه امام علی بن ابیطالب از تاریخ دمشق ( ابن عساکر شافعی ) ج 2 ص 86 ح 585 ط بیروت _ فتح البیان فی مقاصد القرآن ( علامه سید صدیق حسن خان ) ج 3 ص 89 ط بولاق مصر _ شواهد التنزیل (حاکم حسکانی حنفی) ج 1 ص 187 ح 243 و 244 و 245 و 246 و 247 و 248 و 249 و 250 ط 1 بیروت _ اسباب النزول (واحدی نیشابوری) ص 115 ط الحلبی مصر _ الدرّ المنثور (سیوطی شافعی) ج 2 ص 298 ط افست بیروت _ فتح القدیر (شوکانی) ج 2 ص 60 ط 2 الحلبی _ تفسیر (فخر رازی شافعی) ج 12 ص 50 ط مصر 1375 هـ _ مطالب السؤول (ابن طلحه شافعی) ج 1 ص 44 _ الفصول المهمه (ابن صباغ مالکی مکی) ص 25 ط الحیدریه _ ینابیع الموده (قندوزی حنفی) ص 120 و 249 ط اسلامبول _ الملل و النحل (شهرستانی شافعی) در حاشیه الفصل (ابن حزم) ج 1 ص 220 ط مصر _ فرائد السمطین (حموینی) ج 1 ص 158 ح 120 ط 1 بیروت _ و در الغدیر (علامه امینی) ج 1 ص 214 ط بیروت نقل کرده از: الکشف و البیان (ثعلبی) مخلوط ، تفسیر (رسعنی موصلی حنبلی) _ عمدة القاری فی شرح صحیح بخاری (بدر الدین حنفی) ج 8 ص 584 _ شرح دیوان امیرالمؤمنین (میبدی) ص 415 مخلوط _ تفسیر (نیشابوری) ج 6 ص 170 _ تفسیر عبد (الوهاب بخاری) در تفسی آیه * قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودّة فی القربی * _ روح المعانی (آلوسی) ج 2 ص 348 _ تفسیر المنار (محمد عبده) ج 6 ص 463 و بسیاری دیگر از علما و اکابر اهل سنت در معروف ترین کتب و تفاسیر خود نوشته اند که این آیه شریفه در شأن امیر المومنین علی(ع) روز غدیر خم نازل گردید.
به عنوان نمونه: ابن زولاق، حسن ابن ابراهیم ابومحمد مصری متوفای 387 در تاریخ مصر چنین می گوید: و در هجدهم ذی حجه سال 362 (که روز غدیر است )گروهی از اهالی مصر و مغاربه و باتفاق آنها دیگران برای دعا گرد آمدند، چه آنروز روز عید بود. زیرا رسول خدا(ص) در آنروز امیرالمومنین علی(ع) را بخلافت برگزید.این کلام مشعر به این است که ابن زولاق آن مرد عرب توانا بلغت و ادب از حدیث غدیر، جز همان معنی که نظر ماست معنای دیگری را نفهمیده و آنروز را جز روز بیعت با امیرالمومنین و نصب او به خلافت ندیده.
حجه الاسلام ابو حامد غزالی، متوفای 505 در کتاب خود سر العالمین صفحه 9 گوید: چهره برهان نمایان گشت و گروههای( علماء حدیث و تفسیر ) اجماع نمودند بر متن حدیث (غدیر) از خطبه رسول خدا(ص) در روز غدیر خم باتفاق همگان که آنجناب فرمود: "من کنت مولاه فعلی مولاه" پس ( از این سخن پیغمبر(ص) ) عمر گفت: " بخ بخ یا ابا الحسن، لقد اصبحت مولای و مولی کل مومن و مومنه " پس این ( سخن عمر ) گردن نهادن به امر و رضایت و تایید است سپس هوای نفسانی بعلت شیفتگی به ریاست غلبه کرد و عشق و علاقه بدست گرفتن استوانه خلافت و بلند کردن پرچم های بزرگ (فرماندهی) و حرکت بیرقها توام بچکاچک سلاحها و صف آرائی های سپاه ها و در هم پیوستن سوارها و فتح نمودن بلاد و ممالک، آنان را با جام پر از آرزو سیراب نمود، در نتیجه بازگشت بخلافت و سرکشی نخست نمودند و ( امر پیغمبر صلی الله علیه و آله را) پشت سر افکندند و به بهای کمی آنرا فروختند و چه داد و ستد بدی بود که کردند و چه بد بود آنچه خریدند.

 

خوب حال چرا پیامبر خواسته در اخر عمر دوباره محکم کاری کرده و ان وصیت را در اخر عمر بنویسد ؟

جواب : چون احساس کرد دست‌هایی در کار است که برای انصراف خلافت وامامت از آقا امیر المؤمنین سلام الله علیه و توطئه های است که نگذارند  علی منصب خلافت و امامت را به دست بگیرد و لذا در آخرین لحظات زندگی اش تصمیم گرفت که مکتوب چیزی را بنویسد تا دیگر راه توجیح و راه فرار برای احدی باقی نماند و لذا فرمودند :

کاغذی و قلمی برای من بیاورید تا بنویسم چیزی را که بعد از من گمراه نشوید

 

و چرا در اخر عمر ان وصیت را نوشتند و زودتر این وصیت را ننوشتند ؟

جواب : چون نبی مکرم و هر بزرگی ، معمولاً اساسی ترین وصیتش را به هنگام مردن انجام می دهند . یعنی مطالبی را که مربوط به آینده آن حکومت و جامعه است ، در آخرین عمرش انجام می دهند . اگر قبلاً می نوشت ، شاید اعتراض می کردند که این مطلب را قبلاً نوشته ، شاید بعد ها از تصمیمش برگشته باشد ؛ اما اگر در آخر عمر بنویسد ، می گویند : این وصیت فلانی است ؛ یعنی آخرین سخن و قاطع ترین سخن و دیگر  از این سخن عدول نکرده ، همین است .

وصیت نامه یک انسان ، مطالب اساسی آن فرد است که از آن عدول نکرده است .

 اما این که چرا بعداً ننوشتند . هم علمای شیعه از این مطلب جواب داده اند و هم علمای اهل سنت . در بعضی از منابع معتبر اهل سنت هم هست که وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از مریضی اش بهبودی پیدا کرد ، ابن عباس به ایشان عرض کرد : چیزی بیاوریم که بنویسید ، حضرت فرمود :

بعد از این که ما را متهم کردند به هذیان گفتن ، چیزی بنویسم ؟

یعنی اگر پیامبر هم می نوشت ، هیچ اثری نداشت ؛ چون گفته بودند که پیامبر هذیان می گوید ؛ بلکه اگر می نوشت ، عصمت پیامبر را زیر سؤال می بردند و همین قضیه موجب اختلاف می شد . یک عده می گفتند که پیامبر در حال هذیان نوشت ، یک عده می گفتند : « ما ینطق عن الهوی » . و  همین سبب اختلاف می شد .

فقال بعض من کان عنده إن نبی الله لیهجر قال فقیل له ألا نأتیک بما طلبت قال أو بعد ماذا قال فلم یدع به .

طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص 42 .

درست است که پیامبر در این جا از نامه نوشتن منصرف شد ؛ اما در آخرین روزهای زندگی اش این خطبه را خواند :

ایها الناس انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی .

حتی جابر می گوید که پیامبر مریض بود و توانائی راه رفتن نداشت ، آقا امیر المؤمنین و فضل بن عباس دست پیامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پیامبر حدیث ثقلین را مطرح کردند .

دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعیت زیادی جمع شده بودند و حتی تعبیر دارد که غرفه پیامبر ، از جمعیت موج می زد . آن جا فرمود : من در آینده نزدیک پیش خدا خواهم رفت :

الا انی مخلف فیکم کتاب الله وعترتی اهل بیتی ، ثم اخذ بید علی و قال هذا علی مع القرآن والقرآن مع علی لا یفترقا حتی یردا علی الحوض فأسئلکم ما تخلفونی فیهما .

الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمدیه مصر و المقتل الحسین ، خوارزمی ، ص164 و تفسیر بحر المحیط ، ابو حیان ، ج1 ، ص112 و

 

شبهه 10 : پیامبر اصلا سواد نوشتن نداشته است .چگونه میخواسته وصیت را بنویسد ؟

 

جواب : البته قبلا جواب داده شده ؛ ولی دوباره اینجا بازگو میشود

خود شارحین صحیح بخاری گفته اند : اکتب لکم کتاباً ؛ یعنی آمر بالکتابة . من دستور کتابت صادر می‌ کنم . و خود آقای ابن کثیر دمشقی سلفی هم تعبیرشان این است :

کان له کتّاب یکتبون بین یدیه الوحی والرسائل الی الأقالیم .

تفسیر ابن کثیر ، ج3 ، ص427 .

و قانون هم این است که رؤسا و بزرگان می خواهند یک نامه را بنویسند ، خودشان که نمی نویسند . یک نویسنده‌ای دارند ، خودشان می نویسند . آن رئیس جمهور پای نامه را امضا می کند و مهر می زند . نویسنده نامه کسی است مهر زده است .

پیامبر اکرم هم وقتی گفت : اکتب لکم ؛ یعنی دستور می دهم که کسی بنویسد و من مهر بزنم .

ثانیاً : پیامبر اکرم نامه هایی را که به شخصیت های مختلف نوشته است ، چگونه می نوشته ، این نامه را هم همان طوری می نوشت .

در صحیح بخاری ، ج1 ، ص23 دارد :

کَتَبَ لأَمِیرِ السَّرِیَّةِ کِتَابًا .

پیامبر برای فرمانده لشکر کتابی نوشت .

این نامه را چطوری نوشت ، وصیت نامه را هم همان طوری  می نویسد .

در حدیث 64 صحیح بخاری دارد :

أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم بَعَثَ بِکِتَابِهِ رَجُلاً، وَأَمَرَهُ أَنْ یَدْفَعَهُ إِلَى عَظِیمِ الْبَحْرَیْنِ، فَدَفَعَهُ عَظِیمُ الْبَحْرَیْنِ إِلَى کِسْرَى .

در حدیث 65 نیز دارد :

کَتَبَ النَّبِیُّ صلى الله علیه وسلم کِتَابًا .

یا در صحیح بخاری یک باب مستقلی دارد تحت عنوان «ما کتب النبی صلی الله علیه وسلم الی کسری وقیصر » .

این نام ها را پیامبر چگونه نوشته بود ، در این جا هم به همان صورت می نوشت .

ثالثاً : در مسند احمد بن حنبل آمده است که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :

أمرنی النبی صلى الله علیه وسلم ان آتیه بطبق یکتب فیه ما لا تضل أمته من بعده .

مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 90 .

پیامبر به من دستور داد کاغذ و قلمی را بیاورم و بنویسم مسأله را که امت گمراه نشوند .

خود ابن حجر و عینی گفته اند :

و فی مسند احمد من حدیث علی أنه المأمور بذلک .

فتح الباری ، ج 1 ، ص186 و عمدة القاری ، ج2 ، ص171 .

امیر المؤمنین مأمور نوشتن نامه بوده است .

جواب چهارم این که : خود شما در کتاب های معتبرتان نقل کرده‌اید که پیامبر می نوشته است . اگر عقیده شیعه را قبول ندارید ، در خود صحیح بخاری ، روایتی داریم که پیامبر اکرم به دست مبارکش نوشته است . در صحیح بخاری ، ح2699 ، کتاب الصلح ، باب ششم ، باب کیف یکتب ، و صحیح مسلم ، ح4523 ، کتاب الجهاد ، باب 34 ، باب صلح الحدیبة ، در رابطه با قضیه صلح حدیبیه می نویسد که وقتی رسول اکرم دستور داد علی علیه السلام نام رسول الله را محو کند ، امیر المؤمنین علیه السلام عذر خواست ، بعد پیامبر فرمود : جای نوشته را به من نشان بدهید تا محو کنم . محو کرد و بعد خودش نوشت : محمد بن عبد الله .

فَکَتَبَ هَذَا مَا قَاضَى عَلَیْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ،

حتی در صحیح مسلم آمده است که :

لیس یحسن .

پیامبر خوش خط نبود .

حد اقل در صحاح شما آمده است که پیامبر نوشته است . حالا این یک بحثی است در میان شیعه و سنی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم قبل از نبوت نه قادر به نوشتن بود و نه قادر به خواندن . این آیه هم که نویسنده مقاله استدلال کرده است ، می گوید :

وَمَا کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ .

قبل از نبوت ، تو قدرت خواندن و نوشتن نداشتی .

آیا بعد از نبوت هم واقعاً قادر بر خواندن و نوشتن نبود ، جای بحث دارد . امام قرطبی از علمای و بزرگان اهل سنت در کتاب تفسیرش ، ج13 ، ص352 آورده است که پیامبر اکرم بعد از رسالت قادر به نوشتن و خواندن بوده است .

و این هم یک معجزه دیگر از نبی مکرم هست که آن حضرت بدون این که به مکتب برود ، می توانست هم بنویسد و هم بخواند .

 

شبهه 11 : چرا حضرت علی علیه السلام با گفته عمر که نسبت هذیان به پیامبر دادند مخالفت نکرد.

جواب : در شبهه 4 جواب این مسئله داده شده است.

شبهه 12 : شبهه ناجوانمردانه ای که به حضرت علی علیه السلام وارد کرده اید و نسبت سرپیچی از فرمان پیامبر در صلح حدیبه را به او نسبت داده اید ( شبهه ای که اگر برای مرغ پخته گفته شود خنده اش میگیرد ) ؛ که اینجا ناثواب میبینم که ان را جواب ندهم.( حالا پیش نماز شدن ابوبکر در زمان بیماری پیامبر بماند)

جواب : می گوید : علی علیه السلام هم در صلح حدیبیه مخالفت کرد . وقتی علیه السلام نوشت :

هذا ما قاضا علیه محمد رسول الله

این صلح نامه ای است بین محمد رسول خدا و قریش .

مشرکین اعتراض کردند که محمد رسول الله را قبول نداریم . اگر می دانستیم که رسول خدا است ،‌ با او نمی جنگیدیم . کلمه رسول الله را حذف کنید . پیامبر به علی دستور دادند که کلمه رسول الله را محو کن . امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند : قسم به خدا من نمی توانم چنین جسارتی را بکنم . کلمه رسول الله را پاک کنم .

این مطلب را در برخی از صحاح و حتی در صحیح بخاری و مسلم هم آمده است .

در این جا من چند نکته را خدمت بینندگان عزیز عرض می کنم . در رابطه با قضیه مخالفت امیر المؤمنین سلام الله علیه در پاک کردن کلمه رسول الله ، ما در منابع معتبر اهل سنت داریم : کسی که گفت نام رسول الله را پاک کن ، مشرکین قریش بودند . سهیل بن عمر گفت : این که نوشته ای : « محمد رسول الله » پاک کن . امیر المؤمنین برگشت و به او گفت :

هو والله رسول الله وإن رغم انفک لا والله لا امحها

خصائص نسائی ، ص202 و فتح الباری ، ج7 ، ص386

به کوری چشم تو ، حضرت رسول خدا است و قسم به خدا کلمه رسول الله را پاک نخواهم کرد .

و در نقل دیگر نسائی آمده است که باز علی علیه السلام در صلح نامه این گونه نوشت ،‌ مشرکین به علی علیه السلام گفتند :

لا تکتب محمد رسول الله

حضرت فرمود :

ما أنا بالذی امحاه

من آن کسی نیستم که آن را پاک کنم .

فمحاه رسول الله .

و ثانیاًَ : پاک کردن نام رسول الله ، کار خیلی خطرناکی است . حتی بر فرضی که نبی مکرم می گوید که یا علی این را پاک کن ، کلمه رسول الله کار ساده و آسانی نیست ؛ بلکه کاری سخت و دشواری است . و در حقیقت جسارت به پیامبر و انکار رسالت او است . برای آقا امیر المؤمنین قابل قبول نیست که دست ببرد و کلمه رسول الله از صلح نامه حذف کند . در این جا علی علیه السلام احساس کرد که نبی مکرم در برابر فشار قریش به اجبار و اکراه چنین حرفی را زده است . و قرائن هم کاملاً شاهد بر این مطلب است . و لذا عرض کرد :

یا رسول الله لا تشجعنی نفسی علی محو اسمک .

مرا وادار نکن  کلمه اسم تو را از نبوت حذف کنم .

و آن‌جا نبی اکرم نگفت : قومواً عنی . عصبانی نشد . پیامبر هم عذر علی علیه السلام را پذیرفت و همان طوری که در صحیح بخاری و مسلم هم هست ، پیامبر اکرم به علی علیه السلام فرمود : کلمه رسول الله کجاست ، به من نشان بده ، من خودم او را پاک کنم .

شما می خواهید این را مقایسه کنید با قضیه قرطاس که آن ها نسبت به پیامبر نسبت هذیان دادند . پیامبر غمناک و ناراحت شد و آن ها را از خانه بیرون کرد . آقای ابن عباس از آن به عنوان یک رزیه و مصیبت جانکاه تعبیر می کند . و لذا آقای ابن حجر عسقلانی متوجه این قضیه شده است که بنده عرض کردم که در فتح الباری ، ج7 ، ص386 می گوید :

وکان علیاً فهم أن أمره له بذلک لیس متحتما .

امیر المؤمنین متوجه شد بر این که این دستور پیامبر ، یک دستور جدی و واقعی نیست .

و لذا عذر خواست و نبی مکرم هم عذر علی را پذیرفت .

منبع : سایت ولی عصر

این هم از سایت ولیعصر

لطفا حدیث قرطاس یا همان دوات و قلم را با استناد به منابع مهم اهل سنت اثبات بفرمایید؟

حدیث قرطاس یا همان دوات و قلم از احادیث صحیحه و متیقن است که علاوه بر اینکه تمام علمای بزرگ شیعه آنرا در کتبشان نقل کرده اند؛ بسیاری از علمای اهل سنت نیز بدان اقرار کرده و آنرا ذکر کرده اند ؛ ما برای روشن شدن مطلب به بررسی اسناد این قضیه در کتب اهل سنت می پردازیم:
قضیه از این قرار بود که در روزهاى پایانى عمر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آن حضرت به جمعى از اصحاب که به عیادتش رفته بودند، فرمود: «قلم و دواتى برایم حاضر کنید تا براى شما نامه اى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید». ولى بعضى از صحابه به مخالفت برخاستند و مانع نوشتن این نامه شدند!
این حدیث در شش مورد از صحیح بخارى(1) و سه مورد از صحیح مسلم(2) که هر دو از معتبرترین کتب روائى اهل سنت است، آمده .
بخش نخست این ماجرا مطابق نقل «مسلم» در کتاب صحیح خود چنین است: سعید بن جبیر مى گوید: ابن عباس گفته است: پنج شنبه و چه روز پنجشنبه سختى بود!(3) آنگاه ابن عباس گریست و سیل اشک او را دیدم که همچون رشته مروارید بر گونه هایش جارى شد. سپس ادامه داد: رسول خدا فرمود: «براى من کاغذ و قلمى بیاورید تا براى شما نوشته اى بنگارم که پس از آن هرگز گمراه نشوید...».(4)
در بدو امر چنین به نظر مى رسد که باید همه اصحاب که حضور داشتند با شنیدن این خواسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، با شوق و علاقه فراوان قلم و دواتى حاضر بکنند، تا پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) وصیت نامه اش را بنویسد; زیرا از یک سو اطاعت فرمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) واجب است و از سوى دیگر، این نوشته به هدایت جاویدان و ترک ضلالت آنان پیوند مى خورد; و از سوى سوم ، پیامبر(صلى الله علیه وآله) در بستر بیمارى و رحلتش نزدیک بود و طبعاً کلماتى جامع و هدایت ویژه اى را عرضه مى کرد; از این رو ، باید براى دریافت این دستورالعمل از سوى پیامبر و پیشواى خود ، سر از پا نشناسند و بدون فوت وقت ، قلم و دوات حاضر کنند; ولى شگفت آور آنکه جمعى از صحابه با آن به مخالفت برخاستند!
راستى عکس العمل بعضى از آنان باورکردنى نیست! اما واقعیت دارد ، زیرا در کتب صحاح و کتاب هاى معروف تاریخى آمده است.
مطابق این روایت، در حضور آن حضرت نزاع و درگیرى شد! برخى گفتند: قلم و دوات را حاضر کنید و برخى گفتند نیازى نیست. در پاره اى از روایات، نام آنان که مخالفت کرده اند، نیامده است(5); ولى در پاره اى از روایات تصریح شده است که «عمر» به مخالفت برخاست.
از جمله در صحیح بخارى آمده است که پس از درخواست رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى مهیا ساختن قلم و دوات، «عمر» گفت: «إنّ النّبیّ غلب علیه الوجع!!، وعندکم القرآن، حسبنا کتاب الله; بیمارى بر پیامبر چیره شده است (که چنین سخنانى مى گوید)، قرآن نزد شماست و کتاب خدا ما را کافى است!».(6)
بخارى در جاى دیگر از کتابش نیز همین سخن را با اندکى تفاوت از عمر نقل کرده است; او مى نویسد: ابن عباس مى گوید; وقتى که بیمارى پیامبر شدت یافت، فرمود: «ائتونى بکتاب اکتب لکم کتاباً لا تضلّوا بعده، قال عمر: إنّ النبىّ(صلى الله علیه وآله)غلبه الوجع، وعندنا کتاب الله حسبنا; براى من کاغذى حاضر کنید، تا براى شما نامه اى بنویسم که پس از آن گمراه نشوید! عمر گفت: بیمارى بر پیامبر چیره شده و کتاب الهى که ما را کافى است، نزد ماست».(7)
صحیح مسلم نیز در یک مورد (از سه مورد) نام معترض را عمر ذکر کرده است.(8)
ولى با توجه به شباهت دیگر گفتارها با یکدیگر، در مخالفت عمر با سخن رسول خدا(صلى الله علیه وآله)تردیدى نیست و اگر در نقل هایى آمده است «فقالوا»(9) و یا آمده «فقال بعضهم»(10) معلوم است که یکى از مخالفت کنندگان با نوشتن وصیت نامه، عمر بوده است.
و همان گونه که قبلا اشاره شد، این ماجرا را بخارى شش بار و مسلم سه بار در کتاب خود آورده اند و از این احادیث استفاده مى شود که بعد از مخالفت عمر، بعضى به حمایت از او و جمعى به مخالفت با او برخاستند.
این ماجرا را بسیارى دیگر از دانشمندان اهل سنّت نیز در کتاب هاى خود نقل کرده اند(11); ولى ما تنها احادیثى را که در صحیح بخارى و مسلم است ـ که صحیح ترین کتاب نزد برادران اهل سنت محسوب مى شود ـ مورد بررسى قرار مى دهیم.
بعد از اینکه معلوم شد عمر،به مخالفت با امر پیامبر پرداخته، اکنون به کلماتى که در مخالفت با فرمان حضرت بیان شده است، مى پردازیم. باز تکرار مى کنیم همه اینها در صحیح بخارى و مسلم(مهمترین کتب اهل سنت) است.
در یک مورد آمده است: «فقال بعضهم: إنّ رسول الله قد غلبه الوجع، وعندکم القرآن، حسبنا کتاب الله».(12)
در تعبیر دیگر آمده است: «فقال عمر: انّ رسول الله قد غلب علیه الوجع، وعندکم القرآن، حسبنا کتاب الله».(13)
در تعبیرى شبیه به همان آمده است: «فقال عمر: إنّ النّبى قد غلب علیه الوجع، وعندکم القرآن، حسبنا کتاب الله».(14)
و در جاى دیگر نیز به این صورت نقل شده است: «قال عمر: إنّ النّبى غلبه الوجع، وعندنا کتاب الله، حسبنا».(15)
مطابق این تعبیرات، عمر براى جلوگیرى از نوشتن نامه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) گفته است: «بیمارى بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چیره شده (و نعوذ بالله نمى داند چه مى گوید!) و قرآن که نزد شما هست، براى هدایت ما و شما کافى است».
در پنج مورد واژه «هجر» (نعوذ بالله هذیان گفتن) به کار رفته است، البته در پاره اى موارد به صورت استفهامى و یک مورد به صورت اخبارى.
در یکجا آمده است: «فقالوا: أهجر رسول الله».(16) در دو مورد آمده است: «فقالوا: ما شأنه؟ أهجر؟ استفهموه».(17) اهل لغت نیز «هجر» را وقتى که به بیمار نسبت داده شود، به معناى هذیان گویى دانسته اند.
«فیومى» در «مصباح المنیر» مى نویسد: «هجر المریض فى کلامه هجراً ایضاً خلط وهذى; مریض در کلامش هجر گفت یعنى نامیزان حرف زد و هذیان گفت و به پرت و پلاگویى افتاد».(18)
در لسان العرب نیز آمده است: «الهَجْر: الهذیان والهُجْر بالضم: الاسم من الاهجار وهو الافحاش وهَجَر فى نومه ومرضه یهجُر هجراً: هذى; «هَجر» به معناى هذیان گویى است و «هُجر» که اسم مصدر است به معناى سخن زشت است و هنگامى که این واژه به آدم خوابیده و یا بیمار نسبت داده شود ، مفهومش این است که او در خواب و یا حالت بیمارى هذیان گفت و حرف هاى نامربوط زد».(19)
به راستى چگونه مى توان درباره حضرت محمد (صلى الله علیه وآله) که فرستاده خدا و رابط میان خدا و خلق شمرده مى شود، این کلمات و سخنان را بر زبان جارى کرد؟!! در حالى که قرآن در شأن او مى گوید: «(وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى); او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گوید»(20) و نیز قرآن مى گوید: «(وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا); آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید»(21) و نیز مى فرماید: «(فَلْیَحْذَرْ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ); آنان که فرمان او را مخالفت مى کنند، باید بترسند از اینکه فتنه اى دامنشان را بگیرد، یا عذابى دردناک به آنها برسد!».(22)
نزاع و درگیرى در محضر آن حضرت
علاوه بر این سخنان ناروا، بعضى از صحابه در محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به نزاع و کشمکش پرداختند. جمعى با عمر همراهى کردند و گروهى با او به مخالفت برخاستند و مى گفتند:بگذارید رسول خدا(صلى الله علیه وآله) وصیت نامه اش را بنویسد.
همان گونه که در بعضى از روایات صحیح بخارى آمده است: «فاختلفوا وکثُر اللَّغَط; آنها اختلاف کردند و هیاهو و داد و فریاد زیاد شد».(23)
در چهار روایت در صحیح بخارى و صحیح مسلم آمده است: «فتنازعوا ولاینبغى عند نبىّ تنازع; به نزاع و کشمکش پرداختند در حالى که این کار در محضر پیامبر(صلى الله علیه وآله) شایسته نبود».(24)
در سه روایت در صحیح بخارى و مسلم (با اندکى اختلاف در تعبیرات) آمده است: «فاختلف اهلُ البیت فاختصموا، فکان منهم من یقول: قرِّبوا یکتب لکم النبىّ کتاباً لن تضلوا بعده، ومنهم من یقول ما قال عمر; اهل خانه اختلاف کردند و با هم به درگیرى و خصومت پرداختند. برخى از آنها مى گفتند: قلم و دوات را حاضر کنید تا براى شما نامه اى بنویسد که پس از آن هرگز گمراه نشوید و برخى نیز سخن عمر (که بیمارى بر پیامبر غلبه کرده) را مى گفتند».(25)
این مطالب کاملا گویاى آن است که در نزد آن حضرت به خصومت و کشمکش و نزاع پرداختند و سخنان بالا ردّ و بدل شد!
عکس العمل پیامبر چگونه بود؟
عکس العملى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در برابر برخوردهاى نارواى جمعى از صحابه و نزاع و درگیرى آنان از خود نشان داد نیز قابل توجه است. مطابق آنچه در صحیح بخارى و مسلم آمده، دو نوع عکس العمل از آن حضرت نقل شده است:
1. فرمود: «قوموا عنّى ولاینبغى عندى التنازع; از نزد من برخیزید (و دور شوید) که در محضر من نزاع و کشمکش سزاوار نیست».(26)
در این تعبیر کاملا خشم و ناراحتى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) از سخنان، اعمال و رفتار آنها آشکار است.
2. هنگامى که نزاع و کشمکش پیش آمد و حرف هاى زشتى به آن حضرت زده شد، فرمود: «ذرونى، فالّذى أنا فیه خیر ممّا تدعونی إلیه; مرا به حال خودم واگذارید! چرا که این حالتى که من در آن هستم بهتر از چیزى است که مرا بدان فرا مى خوانید».(27) (اشاره به حالت توجه مخصوص به خدا در آخرین ساعات عمر است)
اندوه فراوان ابن عباس براى چه بود؟
مطابق پنج روایت از روایات صحاح، هنگامى که ابن عباس مى خواهد گزارشى از ماجراى آن روز بدهد، نخست با تأثر و اندوه از آن یاد مى کند و سپس به نقل حادثه مى پردازد، به عنوان نمونه: «سعید بن جبیر ـ مطابق نقل صحیح بخارى ـ مى گوید، ابن عباس مى گفت: «یوم الخمیس و ما یوم الخمیس; روز پنج شنبه، چه روز پنج شنبه دردناکى؟!».
سپس سعید بن جبیر مى افزاید: «ثمّ بکى حتّى بلَّ دمعه الحصى; سپس (ابن عباس) آن قدر گریست که قطرات اشک چشمش روى سنگریزه هاى زمین افتاد».(28)
روشن است که تأسف ابن عباس و اشک فراوان او، هم به سبب توهینى است که به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شد و هم به خاطر جلوگیرى از نوشتن آن حضرت; که در صورت نوشتن، از گمراهى امت جلوگیرى مى شد.
در چهار نقل دیگر در صحیح بخارى و مسلم از این حادثه آمده است که ابن عباس پس از نقل این ماجرا، در پایان براى ممانعت از کتابت آن نامه، بسیار تأسف مى خورد. از جمله: در روایتى که عبیدالله بن عبدالله از ابن عباس نقل مى کند، پس از بیان ماجراى جلوگیرى از ممانعت کتابت نامه، آمده است: عبیدالله گفت: ابن عباس همواره مى گفت: مصیبت و خسارت سنگین و حقیقتاً خسارت تام، آن است که آنان به سبب اختلاف، هیاهو و کشمکش مانع شدند که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آن نامه را بنویسد».(29)
آیا مى توان چنین نسبت هایى را به پیامبر داد و نافرمانى کرد؟
شارحان «صحاح» در شرح این احادیث تصریح کرده اند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سلامت و بیمارى معصوم است و همیشه سخنش عین حقیقت است.
ابن حجر عسقلانى از «قرطبى» نقل مى کند که: «مقصود از «هجر» در این حدیث سخن انسان بیمار است که درست حرف نمى زند و لذا به حرف او اعتنایى نمى شود». سپس مى افزاید: وقوع چنین امرى (هذیان گویى) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) محال است; زیرا آن حضرت در سلامت و بیماریش معصوم است، به دلیل سخن خداوند که مى فرماید: «او (پیامبر) از سر هوا و هوس سخن نمى گوید» و به دلیل سخن خود آن حضرت که فرمود: « من در حال خشم و خشنودى (در هر حالى) جز حق نمى گویم».(30)
بدرالدین عینى نیز در «عمدة القارى» که در شرح صحیح بخارى است، دقیقاً همین مطلب را مى گوید.(31)
دانشمند معروف دیگرى به نام «نووى» نیز در شرح صحیح مسلم مى گوید: بدان که پیامبر(صلى الله علیه وآله) یقیناً از سخن دروغ و ناروا و تغییر احکام شرعى چه در حال صحت و چه در بیمارى معصوم است».(32)
اضافه بر آیات متعددى از قرآن مجید که قبلا به آن اشاره شد، اینها همگى گواه است که مقام پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فراتر از این بود که سخن نادرستى در تمام عمر از او سر زند.
قابل توجه اینکه گروهى از دانشمندان اهل سنت دست به توجیهاتى براى این مسأله مسلم تاریخى زده اند، که راستى شگفت آور است!!
مسأله اى به این روشنى توجیه ندارد، آیا بهتر نبود به جاى توجیهات غیر منطقى، پیشداورى هاى خود را کنار مى گذاشتند و مى گفتند خطاى بزرگى از شخص یا اشخاصى سر زده که همه مى دانیم آنها جایز الخطا بوده اند.
به عنوان نمونه در کتاب «فتح البارى فى شرح صحیح البخارى» که از مهمترین کتب نزد این برادران است مى خوانیم: علما متفقند که قول عمر حسبنا کتاب الله (قرآن براى ما کافى است) نشانه قوت فقه و دقت نظر او است!!(33) آیا جمله قبل از آن که گفته است: «بیمارى بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) چیره شده (و پریشان گویى مى کند)» نیز نشانه فقه و دقت نظر است؟!
به علاوه آیا کتاب الله بدون سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله) کافى است در حالى که حتى عدد رکعات نماز، و نصاب زکاة، و عدد اشواط طواف و عدد سعى و رمى جمرات و بسیارى از احکام دیگر فقط در سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، آیا نفى این امور نشانه فقه و دقت نظر است؟ آیا اعتراف به واقعیت ها بهتر از این گونه توجهات نیست (خدا عالم است!).
مسأله مهم تر!
از این سخنان ناروا و حیرت انگیز که در شش مورد از کتاب صحیح بخارى و سه مورد صحیح مسلم آمده است، که بگذریم این سؤال پیش مى آید که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) چه چیز مهمى را مى خواست بنویسد (یا دستور دهد آن را بنویسند) که با این مخالفت شدید روبه رو شد؟!
به یقین آن مطلب اولا تناسب با آخرین روزهاى حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) داشته. ثانیاً: مسأله بسیار مهمى بوده که اگر به آن عمل مى شد هرگونه گمراهى و اختلاف ناشى از آن برطرف مى گشت. ثالثاً: آن مسأله خوشایند بعضى از حاضران نبود، و با آن مخالف بودند.
تصور مى کنیم خواننده گرامى مى تواند حدس زند که آن مسأله چیزى جز مسأله خلافت و ولایت نبود، خلافت چه کسى جز على بن ابى طالب(علیه السلام)؟!
ما معتقدیم پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) پس از بیانات گوناگون در جهت معرفى امام على(علیه السلام) به ولایت امّت و به ویژه پس از ماجراى غدیر، در پى تثبیت امر امامت و خلافت آن حضرت بود;این نکته را مى توان از کلمات مشابه این حدیث و کلمات دیگرى از آن حضرت که درباره عترت گرامى اش فرموده است ـ مخصوصاً حدیث ثقلین ـ بدست آورد.
پی نوشت :
1 . صحیح بخارى، کتاب العلم، باب 39 (باب کتابة العلم)، ح 4; کتاب الجهاد والسیر; باب 175، ح 1; کتاب الجزیة، باب 6، ح 2; کتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4; همان باب، ح 5; کتاب المرضى، باب 17 (باب قول المریض قوموا عنى)، ح 1 .
2 . صحیح مسلم; کتاب الوصیة،باب6، ح 6; همان باب، ح 7; همان باب، ح 8.
3 . این حادثه در روز پنج شنبه اتفاق افتاد و مطابق نقل طبرى آن حضرت در روز دوشنبه (چهار روز بعد) وفات یافت. طبرى در حوادث سنه یازدهم هجرى مى نویسد: «روزى که رسول خدا رحلت فرمود همه مورخین اتفاق دارند که روز دوشنبه بوده است». در فتح البارى نیز ابن حجر مى نویسد: آن حضرت روز پنج شنبه بیمار شد و روز دوشنبه رحلت کرد. (ج 7، ص 739) .
4 . صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 7 .
5 . صحیح بخارى، کتاب الجهاد و السیر، باب 175، ح 1; کتاب الجزیه، باب 6، ح 2; کتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى و وفاته)، ح 4 و 5; صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 6 و 7 .
6 . صحیح بخارى،کتاب المرضى،باب17 (باب قول المریض قوموا عنى)،ح1.
7 . همان مدرک، کتاب العلم، باب 39 (باب کتابة العلم)، ح 4 .
8 . صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 8 .
9 . صحیح بخارى، کتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 6 و 7 .
10 . صحیح بخارى، کتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
11 . رجوع کنید به: مسنداحمد، ج 1، ص 222، 293، 324، 325 و 355; ج 3، ص 346; مسند ابى یعلى، ج 3، ص 395; صحیح ابن حبان، ج 8، ص 201; تاریخ طبرى، ج 3، ص 193; کامل ابن اثیر، ج 2، ص 185 وکتب دیگر .
12 . صحیح بخارى، کتاب المغازى، باب 84، ح 5 .
13 . صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 8 .
14 . صحیح بخارى، کتاب المرضى، باب 17، ح 1 .
15 . همان مدرک، کتاب العلم، باب 39 (باب کتابة العلم)، ح 4 .
16 . صحیح بخارى، کتاب الجهاد و السیر، باب 175، ح 1 .
17 . همان مدرک، کتاب المغازى، باب 84، ح 4 و صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 6 .
18 . مصباح المنیر، واژه هجر.
19 . لسان العرب، واژه هجر.
20 . نجم، آیه 3 .
21 . حشر، آیه 7 .
22 . نور، آیه 63. ابن کثیر مى نویسد: «ضمیر «امره» به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر مى گردد» و در ادامه که قرآن فرمود: (أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ) نیز مى نویسد: «اى فى قلوبهم من کفر او نفاق او بدعة; (مخالفت با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سبب فتنه مى شود) یعنى چنین افرادى در قلبشان به کفر، یا نفاق، و یا به بدعت دچار مى شوند». (تفسیر ابن کثیر، ج 5، ص 131)
23 . صحیح بخارى، کتاب العلم، باب 39، ح 4 .
24 . صحیح بخارى، کتاب الجهاد والسیر،باب175،ح1;کتاب المغازى،باب84، ح 4; کتاب الجزیه، باب 6، ح 2; صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح6.
25 . صحیح بخارى، کتاب المرضى، باب 17، ح 1; کتاب المغازى، باب 84، ح5; صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 8.
26 . صحیح بخارى، کتاب العلم، باب 39، ح 4. در برخى از روایات فقط کلمه «قوموا» آمده است: همان مدرک، کتاب المغازى، باب 84، ح 5; کتاب المرضى، باب 17، ح 1; صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 8 .
27 . صحیح بخارى، کتاب الجزیه، باب 6، ح 2; کتاب المغازى، باب 84، ح 4; کتاب الجهاد والسیر، باب 175، ح 1 (در این حدیث، به جاى «ذرونى» کلمه «دعونى» آمده است). در صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 6، نیز آمده است: قال: «دعونى فالّذى أنا فیه خیر».
28 . صحیح بخارى، کتاب الجزیه، باب 6، ح 2. شبیه همین مضمون در چند نقل دیگر نیز آمده است; ر.ک: صحیح بخارى، کتاب الجهاد والسیر، باب 175، ح 1; کتاب المغازى، باب 84، ح 4 (بدون نقل گریستن ابن عباس); صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 60، ح 6 و ح 7 .
29 . صحیح بخارى، کتاب المرضى، باب 17، ح 1 ; شبیه به همین مضمون: کتاب العلم، باب 39، ح 4; کتاب المغازى، باب، 84، ح 5; صحیح مسلم، کتاب الوصیة، باب 6، ح 8 .
30 . فتح البارى، ج 7، ص 739 .-740
31 . عمدة القارى، ج 12، ص 388 (دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 2005 م).
32 . صحیح مسلم، بشرح الامام محیى الدین نووى، ج 4، ص 257 .
33 . صحیح بخارى، کتاب المرضى و صحیح مسلم، کتاب الوصیة.


قضاوت با شما


دوست شما چرچیل



[ سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ چرچیل ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

موضوعات وب
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 6762